تبلیغات
tasnim91 - روزی به این خاطرات خواهم خندید2
tasnim91
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما-آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
چهارشنبه 28 فروردین 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا


دارم فکر می کنم از چی بگم و از کجا شروع کنم؟
گاهی دل آدم یک چیزی می خواد که نباید بخواد.
گاهی علاقه ات به سمتی میره که نباید بره.
گاهی در راه اعتقادات و ایمانت، در راه خدا باید از یه سری چیزا بگذری...بله، و گذشتن سخت ترین امتحان الی هست...
به قول شاعر:
خداوندا، تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس،
که "انسان" است و از "احساس" سرشار است...

خلاصه، ایطور ادامه بدم که یک چیزی درونم را می فشرد و قرار را از من ربوده بود...
من هم که اینطور مواقع به خانوادم(نفسم) پناه می برم، بار سفر بستم و راهی دیار شدم...
میگن غم کشیدن توی دیار آسونتر از غم داشتن توی غربته...حقیقته والا...
قبلا از طریق اینترنت بلیط رزور کرده بودم، به ترمینال که رسیدم وارد سالن اصلی شدم تا پرینت بلیتم را دریافت کنم، بلیت را گرفتم و داشتم می اومدم بیرون که...
...
...
...
یک عدد شازده(!!!!) : ببخشید خانم، معذرت میخوام شما مجردین یا متاهل؟؟؟!!!!!!!
من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!جاااااااااااااااان!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ناباورانه نگاهش کردم، نمیتونستم این وقاهت و پر رویی را آنالیز کنم...
پیش خودم گفتم ای بابا...اشتباه شنیدی...
پرسیدم: بله؟
مجدد تکرار کرد: معذرت میخوام شما مجردین یا متاهل؟
با دهن باز و چشمای گرد بهش خیره شده بودم...اصلا باورم نمیشد...آخه طرف نگاه نمیکنه ببینه دختره چادریه، یکم رفتارش را متناسب تر کنه، یکم با ادب تر، یکم عاقلانه تر...
یکدفعه به خودم اومدم و با قاطعیت گفتم:
فکر نمی کنم مجبور باشم پاسخ بدم، چرا که این مساله هیچ ربطی ب شما نداره.
بعد هم تمام حرصم را توی مشتم جمع کردم و چمدونم را کشیدم و رفتم...اونقدر محکم که تا 2 دقیقه مچ دستم درد می کرد!
رفتم نشستم داخل اتوبوس سر جام و داشتم می گفتم:
هوووووووف!
که هنوز به "و" سوم نرسیده شازده سوار اتوبوس ما شد!!!
وای خدای من!! نه!!!
با من این کارو نکن!!!
من که در حالت عادی همیشه شبها بلیت میگیرم و خیلی هم کم داخل ماشین خوابم میبره...بیشتر فکر میکنم...اما الان دیگه...چی بگم والا...
وقتی اومد رد بشه عمدا صورتم را برگردوندم...از اینکه نگاهم کنه حالم بد می شد...
اتوبوس به راه افتاد...منم دست به دامان هندزفری شدم و واسه پر کردن نقاط شناور ذهنم سخنرانی هایی که توی صف منتظر شنیده شدن بودن را گوش کردم...
غم داشتم و به جاده خیره بودم...
البته از قبلش که غم داشتم اما این دیگه بیقرارترم کرده بود...
به جاده خیره بودم...به تاریکی محض...چیزیکه خیلی دوستش دارم...راحت بهم پناه میده تا در آغوشش فکر کنم...
خدایا! چی داره میگذره توی این دنیا؟
خدایا!...
خدایا!...
خدایا!...
(توی هرکدوم از این سه نقطه ها هزار تا حرف با خودم زدم که فقط خودش و خودم می دونیم...)
از یک طرف غم و از طرف دیگه...
راننده هم که ماشاا... آهنگ عاشقانه گذاشته بود در حد اعلی...به لطف دوستان داشتم فکر می کردم جو کاملا  هندی شده و از تصورش به خنده افتاده بودم(هرکس برای یکبارم که فبلم هندی دیده باشه می دونه چی میگم...معمولا معشوقه ناز میکنه و عاشق نیاز و بعدم رقص و بعد هم کل جمعیت در صحنه وارد مراسم رقص میشن...از تصور این اتفاقات اونم توی اتوبوس داشتم از خنده احساس انفجار میکردم...
این تصورات پوزیشن قبلیم (برج زهرمار) را بهم ریخته بود...به همین خاطر سعی کردم افکارم را جمع و جور کنم.
شازده سه چهاربار تشنه اش شد و مسیر بین اتوبوس را طی کرد (می دونین که!)
فقط یک سوال توی ذهنم می چرخید...
خدایا چرا؟
چرا ما انسانها عشق را اینطوری تصور می کنیم؟
بابا به مولا عشق این شکلی و این چیزا نیست...
چقدر آخه ما کوته فکریم...
چرا اینقدر دنیا یه طوری شده؟
چرا؟؟؟؟؟؟
همه انسانها دنبال ارضای نیاز ب عشق هستند اکثرا هم فرقی نمیکنه واسشون که مخاطبشون کی باشه...
ای امان از دلم که هر گوشه اش دست بذاری ازش یک سخنرانی چند ساعته بیرون میاد..
بی خیال این قسمت...
خلاصه...
این اتوبوس در ترمینال چندتا شهر که هم مسیر بودن نگ می داشت و این شازده زودتر از من باید پیاده می شد. خیالم راحتتر شد...چشمامو بستم که دیگه چیزی نبینم و احساس کردم خیلی خوابم میاد...اتوبوس مجدد به راه افتاد که چشمام را باز کردم که به بابای گلم زنگ بزنم بیان دنبالم...
دیدم یه کاغذ روی دستمه!!!!!!!!!!!
متوجه ماجرا شدم...
از عصبانیت کاغذ را توی دستم تا چند دقیقه مچاله کردم...خواستم بدون اینکه بخونمش بندازمش سطل زباله ولی بعد فضولی ام از درون منو قلقلک داد و پیش خودم گفتم فقط یه نگاهی می اندازم ببینم چی نوشته و بعد میندازمش بره...اتوبوس حسابی تاریک بود و چشمام هم خواب آلوده اما یادمه که
نوشته بود:
من به دنبال دوستی نیستم  جان مادرت یک تماس با من بگیر تا باهم یک تصمیم منطقی بگیریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه هیچ نگاهی به شماره نینداختم و کاغذ را ریز ریز کردم و ریختم توی کیسه زباله کناری...
تصمیم منطقی!!!!!!!!!
چقدر آخه ما آدما خنگیم؟؟؟؟
یا بهتره بگم ما آدما چقدر بقیه را خنگ فرض می کنیم؟؟؟
به برکت و لطف خدا دختری نیستم که زود اجازه بدم دلم جایی گیر کنه...قبلا هم توی یکی از پست هام در مورد عشق و... تقریبا نظرم را گفتم...
اما در مورد این ماجرا خیلی بهم برخورد...من که حجابم را حفظ کرده بودم...منکه رفتارم جلف و زننده نبود پس چرا این پسر باید بیاد سراغ من؟؟؟
شاید هم یک امتحان الهی بود...قربونش برم دوتا دوتا اونم همزمان داره ازم امتحان میگیره...
شکرت میگم خدا...راضی ام به رضای تو...
وقتی اومدم خونه ماجرا را واسه مامان تعریف کردم...کلی خندید و بعدشم با هم یکم بحث اجتماعی کردیم و بعدشم که دیگه من DC شدم(خوابیدم)
خدایا خواب یکی از بهترین نعمت های تو هست .وقتی روحم را در هنگام خوای می گیری...زمانیکه به من برش می گردونی زخم هاش را التیام میدی...اینو خوب می دونم نازنینم...
قرارمن باش آنگاه که بی قرارم...
خدا مراقب همه ی ما جوان ها باشه...
:|




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 اردیبهشت 1392 06:19 ب.ظ
اهان جام!آی گفتی!خلاصه یعنی این راه چاله ماله زیاد داره...ایشاله موفق باشی و از پس همشون بربیای
جمعه 6 اردیبهشت 1392 12:34 ب.ظ
شاید هم یک امتحان الهی بود...قربونش برم دوتا دوتا اونم همزمان داره ازم امتحان میگیره...

-----------
هرکه دراین بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهد!حالا درست شعرو گفتم یا نه نمیدونم ولی مفهوم رو بگیر!
آ. ن (بنده ی خدا)بله درست بود. :)
اما:
جام بلا بیشترش می دهند.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

من....بنده ی خدا هستم
نوشتن راه فرار من است از خود بی قرار خودم...آنگاه که لبریزم...!
بکوشیم زندگی را به بندگی خالصانه ی او تبدیل کنیم.

مدیر وبلاگ : آ. ن (بنده ی خدا)
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :