تبلیغات
tasnim91 - روزی به این خاطرات خواهم خندید1
tasnim91
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما-آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
یکشنبه 4 فروردین 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)

بسم الرحمن


امروز علیرغم بی حوصلگی خودم و تحت اصرار مامان که "زشته، باید تو هم بیای، اونا گفتن نباید به خاطر یه خواستگاری و جواب رد روابط  دوستیمون به هم بخوره" به بازدید عید یکی از آشنایان رفتم که از قضا داداش خانم این خانواده خواستگار پر و پا قرص بنده ی حقیرن.

یه کادوی کوچیک واسه دختر کوچولوشون که تولدش بود گرفته بودم که براش ببرم اما واقعا ته دلم حوصله ی رفتن را نداشتم، راستشو بخواین یک چیزی انگار ته دلم بهم نهیب می زد که ممکنه برادرش بیاد اونجا، و من مایل نبودم خودم، خودم را توی موقعیت این چنینی قرار بدم...

خلاصه، بر خلاف میلم، حاضر شدم و با بابا و مامان راهی شدیم. وارد که شدیم خیالم راحت شد چون کسی خونشون نبود.روی مبل نشسته بودم و در پی تعارف های مکرر، کم کم داشتم وارد مبحث خوراکیها می شدم که...

هیچی دیگه جز آب دهان چیزی از گلوم پایین نرفت...مادر گرامیشون به همراه شازده و برادرش اومدن نشستن "دقیقا" رو بروی من!!!

فکر کن سه جفت چشم، اونم چه چشمایی، اونم چشم چه کسایی، زیر چشمی و آروم و تند و مستقیم و غیر مستقیم زیر نظرت داشته باشن...چه حالی میشی؟

احساس کردم  شرم داره تو وجودم غلیان می کنه و به نقطه جوش می رسه...دستام یخ کرده بود و قلبم عین بچه های 5 ساله توی سینه ام تاب بازیش گرفته بود...یه چشم غره بهش رفتم که حالا خوبه طرف به دلت ننشسته این طور ورجه وورجه می کنی اگه...

ای بابا...

نگاهم زیر بود و گاهی هم خدایی از وضعیتی که توش بودم خندم می گرفت...فقط مونده بودم به چی بخندم...وضعیت خوبی نبود، از استرس و تنش عصبی که نامردانه بهم وارد شده بود(چون احساس کردم طبق نشانه ها و علایم با برنامه قبلی بوده) زیر ناخن هام کبود شده بود ...

سعی کردم مرتب تر روی مبل بشینم...عضلاتم را شل کنم و آرام نفس عمیق بکشم...راستشو بخواین یه چندباری هم از مامان فاطمه(حضرت زهرا) کمک خواستم تا یکم آرام شدم و اعتماد به نفسم را حفظ کردم...

نمیدونم برای تذکر به خودم بود یا بقیه، اما برای اعلام "من کاملا آرامم و هیچ اتفاقی نیفتاده" سعی کردم چند کلامی خیلی کوتاه خودم را وارد صحبت ها کنم.

حالا توی این گیر و دار، خانم خونه برای من پرتقال پوست گرفته و یک بند تعارف که بخور...ای بابا...پرتقالم که دست بهش می زدی آبش تا 3 متر اونطرف تر می پاشید...دیدم پرتقاله داره کولی بازی در میاره دیگه سعی کردم با چاقو بهش نزدیک بشم نه با دست!

خداشاهده خیلی تحت فشار بودم، مامانش که چشم ازم بر نمی داشت...فقط ملتمسانه به بابا زل زده بودم که بریم...برعکس بابا هم اصلا منو نگاه نمیکرد...

سعی کردم آروم باشم تا اینکه بلاخره بابا عزم رفتن کرد و بلند شدیم که بیاییم و من باز هم برای تاکید بر"من کاملا آرامم و هیچ اتفاقی نیفتاده"

بلند و رسا گفتم: خدانگهدار همگی، سال خوبی داشته باشین...

همین که پامو روی اولین پله به سمت خروجی گذاشتم،هوووووووف!!!

حقیقتا پسر بدی نیست، از خانواده باشعوری هم هست اما مواردی هست که نمی پسندم،  براش دعا می کنم که هیچ مهری از من به دلش نباشه و خیلی زود با کسی به خوشبختی تام برسه.الهی آمین!

بقیه خواستگار ها حالا به هر دلیلی چه از جانب خانواده یا خودم رد شدن و کار به مراحل خیلی جدی کشیده نشده اما این یکی چندین باره که من و اعصابم را به چالش می کشه...!خدا به خیر بگذرونه...

بنده ی حقیر قبل از ازدواج ، باید این تغییرات عظیمی که در من رخ داد را به سرانجام برسانم، یا به قولی به حالت steady state برسم و بعد...

الهی به امید توام که لا حول و لا قوه الا بالله

پ.ن:

دوستی دارم که میگه به مامانم میگم این خواستگارها را رد نکن بذاردو تاشون بیاد خونه ،حداقل من یه تمرینی داشته باشم!!!

داشتم فکر میکردم انگار بیراه هم نمیگه! :))

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 اردیبهشت 1392 06:35 ب.ظ
اونجا که رفتی طرف پرتغال خیلی باحال بود...کلی خندیدم...میدونم خیلی سخته البته نمیدونماااا ولی میدونم!حسم میگه!
چهارشنبه 7 فروردین 1392 06:44 ب.ظ
آهان ! یادم رفت بگم !

در مورد عنوانت که گفتی یه روزی بهشون میخندی ، من همین الان کلی خندیدم
آ. ن (بنده ی خدا)بله... مشخصه
چهارشنبه 7 فروردین 1392 06:43 ب.ظ
:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

معلومه چه جوری دارم میخندم ؟؟؟
:)))

الهی بمیرم ! چه موقعیت سختی . بیشتر از همه از قسمت پرتقالش خوشم اومد .
اصن یه وضییییی
:))))))))))))

میبخشید آخه من کاملا این شرایط رو درک نمیکنم . :*
بمییییییییییییییییییرم:)
آ. ن (بنده ی خدا)رهای عزیزم
شما بخند من واسه شما دارم...
;)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

من....بنده ی خدا هستم
نوشتن راه فرار من است از خود بی قرار خودم...آنگاه که لبریزم...!
بکوشیم زندگی را به بندگی خالصانه ی او تبدیل کنیم.

مدیر وبلاگ : آ. ن (بنده ی خدا)
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :