تبلیغات
tasnim91 - از فرار تا قرار
tasnim91
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما-آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
چهارشنبه 26 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا


بین تمام کارهایی که باید انجام بدم و دارم به خودم التماس می کنم که به انجامشون ادامه بدم؛ شاید برای فرار...شاید برای استراحت...یا هر چیز دیگه ای که میشه اسمش را گذاشت، باز راهم به اینجا باز شد.
نمی دونم می خوام از چی بنویسم، راستش توانم در طول روز به صورت تابع نمایی رو به کاهش هست. 
گاهی وقت ها فکری که من را مصمم می کنه که بنویسم این هست که بعدها نوه های من میان اینجا و سرنوشت و خاطرات مامان بزرگشون را می خونن...منم کلی قصه دارم واسشون بگم ، خودم از این افکار خندم می گیره...اصلا معلوم نیست من تا اون موقع زنده هستم یا نه ولی خدایی اگر یک چنین چیزی باشه حتما آدرس وبلاگم را به نوه هام میدم :)) خودم از چرت و پرت هایی که الان دارم می نویسم خندم گرفته، فکر کنم آثار روزه است...:)) .

بگذار از نزدیک ترین حادثه ذهنم بنویسم چیزی که اگر یک روزی هرکسی از نسل های آینده آمد و خواند بداند که این دغدغه های ذهنی باید نسل به نسل منتقل شود و هرگز نباید یاد و خاطر ارزش ها و ارزشمند ها به سادگی محو شود...زمزمه اش هنوز توی مخیله ام داره رژه میره...همین دیروز توی محل کارآموزی، داخل اتاق بودیم که یک آقایی سراسیمه وارد شدند...
قبلش این توضیح را بدم که سارا، هم اتاق من و خانم مهندس جزو کارکنان بخش امورمالی-درآمد هست ولی به دلیل طرح انطباق (تفکیک جنسیتی کارمند ها) اتاقش از مسئول درآمد که آقا هستند جدا هست و کنار ماست.
داخل اتاق بودیم که یک آقایی سراسیمه وارد شدند...رو به سارا...خانم من شکایت دارم...
سارا+من+خانم مهندس : !!!!
-توضیح بیشتر لطفا؟
خانم من موقع عملش هست و دکتر ... میگه تا n تومان پول نگیرم عمل نمی کنم (بهش میگن زیرمیزی!!! اصطلاحش هم بیانگر همه چیز هست)...اون آقا اینطور ادامه دادند که : اولا که این گرفتن این پول قانونی نیست، دوما اگر اتفاقی واسه خانمم بیفته، من میدونم و ایشون!!!
سارا اون آقا را دعوت به نشستن و آرامش کرد و بهش یک برگه داد که شکایتش را بنویسه...
اون آقا شکایتش را که نوشت وقتی برگه را امضا میکرد جملاتی گفت که خیلی توی ذهنم برجسته شده : من نمیدونم انسانیت کجا رفته؟ 21 ساله که ترکش توی کمر منه...برای کی؟ هان؟ برای کی؟...
حداقل من جوابش را می دونستم...برای همین دکتری که توی امنیت و آرامش درسش را بخونه و بعدم بیاد خداتومان پول زیرمیزی بگیره از کسی که برای تامین این امنیت جان و سلامتیش را کف دستش گذاشت...
دلم گرفت...خیلی زیاد...
اون آقا به سمت دفتر رییس بیمارستان راهنمایی شد و من توی فکر فرو رفته بودم که سارا گفت "نمیدونم ما هم اگه یه روزی به این جاها می رسیدیم همینطوری می شدیم؟"
با تمام وجودم و تک تک سلولهام گفتم: " اگر قراره من یک روزی اینطور آدمی بشم امیدوارم هرگز به چنین جایگاهی نرسم."
اینکه انسانیت را فراموش کنی، چشمهایت را روی درد دیگران ببندی و بگی پول!!!! 
گاهی توی یک لجن و لجن زاری غرق میشی که دیگه بوی ناخوشایند اون آزارت نمیده، چرا؟ چون عادت کردی...
خدایا اگر قراره از این عادت ها بکنم مرگم آرزوست...

این منم...منی که حالا اسم چندین شهید را از برم...حالا دیگر بلدم از روی تصاویر یکسری ها شان را تشخیص بدهم...میدانم چه شد که شهید شدند...وصیت نامه هاشان را زیر و رو می کنم...دست نوشته هاشان را می خوانم ...
حالا هربار تلویزیون از شهیدی صحبت می کند گوشهایم ناخودآگاه تیز می شود...توجه می کنم و منتظر عنایتی دیگر از این مردمان زلال خدا می مانم...
این من همان منی است که در بین سرچ های بسیاری که انجام می دهم حالا مطالبی هم راجع به شهدا پیدا می شود...
این منم...منی که حالا این "من" جدیدم را دوست تر دارم ...همه ی داستان هم زیر سر دو شهید عزیز، شهید حاج امینی و شهید چمران است. :)


پ.ن: چند روز پیش شبکه اصفهان در مورد شهید رمضان رمضانی صحبت می کرد که اتفاقا در ماه رمضان هم شهید شده اند :).در موردشان جستجو کردم ولی متاسفانه مطالب گسترده  و قابل توجهی نبود.:(
پ.ن: لیست کارهام جلوم داره نیشخند می زنه، شیطونه میگه بیخیال شم برم استراحت کنم. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 27 تیر 1392 03:19 ب.ظ
احساس می کنم پزشک ها (وشاید فقط این یکی) از بس اطرافشان بیمارهایی رو دیده اند که فوت کردند، براشون صحبت کردن (و شاید معامله کردن)از جان یک انسان خیلی امر عادی باشه، نسبت به ما غیر پزشک ها که از مرگ یک نفر خیلی تحت تاثیر قرار می گیرم.

قبلا روایات زیادی در مورد علمی که موجب جهالت باشه شنیده بودم، الان که جستجو کردم چند مورد رو پیدا کردم

امام علی: علمی که با آنان هدایت خود را فاسد و تباه سازی بدترین علم است.


آ. ن (بنده ی خدا)
من هم دقیقا یک چنین احساسی دارم، حس می کنم یه جورایی مثل قصاب ها که میگن شغل شون باعث قصی القلب بودنشون می شه در مورد پزشک ها هم همینطوره اما کم لطفی هست که بخوام تعمیم کلی بدم و حکم کلی صادر کنم، افرادی را هم می شناسم که پزشک هستند اما اینطور نیستند.
البته منفعت طلبی و خودخواهی توی هر شغلی ممکنه به شکلی به سراغ انسان بیاد و از این بابت تنها باید به خدا پناه برد.
ممنون از کامنت خوب شما.
پنجشنبه 27 تیر 1392 03:07 ب.ظ
میدونی بهم میگن باید یاد بگیری ممکنه مریضی در حال مرگ باشه کنار دستت اما تو کمی اون طرفتر مجبور باشی به زیرمیزیت فکر کنی!!!!!
دقیقا اتفاقی که دیدی جمله ای بود که یه دکتر میگفت ....
نمیدونم ...یاد گرفتم نمیشه را جع به هیچی اینده با قطعیت حرف زد!!ولی امیدوارم عادت نکنم
آ. ن (بنده ی خدا)
می خواستی بهشون بگی هیچ اجباری در کار نیست...
اینها یکسری واژه است که ما در جمله سازی هامون ازش استفاده می کنیم که خیلی شیک و مجلسی وجدانمون را ساکت کنیم.
به نظرم فقط با چنگ زدن به معنویات و حقیقت دین هست که انسان میتونه خودش را در هر زمینه ای حفظ کنه...ساده هم نیست...اما عملکرد هرکس در هر مقطعی خیلی بستگی به این داره که به چه مرحله ای از تکامل رسیده...بلندای فکر و ادراک و شعور هر کس می تونه پهنای عملش را مشخص کنه...سعی کن خودت را به سطح قابل قبولی برسونی دوستم..."بگو خب!!!".
پنجشنبه 27 تیر 1392 04:20 ق.ظ
نخییییییییر تو اصن قصد داری پا تو کفش دکترا بکنی!!!
ولی خو جدای از شوخی منم واقعا ناراحت میشم از دیدن این صحنه ها!!و چیزی که خیلیا ممیگن اینه که "عادت میکنی"!!!!!!!!!!!!!!
آ. ن (بنده ی خدا)باور کن خودشون کفششونو میذارن جلو پای من.
عزیزی رعنا!
تو به این چیزا عادت نمی کنی، مگه نه؟؟؟!!! به قول اردلان تمجید "بگو خب!!!" :)).
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

من....بنده ی خدا هستم
نوشتن راه فرار من است از خود بی قرار خودم...آنگاه که لبریزم...!
بکوشیم زندگی را به بندگی خالصانه ی او تبدیل کنیم.

مدیر وبلاگ : آ. ن (بنده ی خدا)
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :