تبلیغات
tasnim91 - خاطرات روزهای کاری من-5 + ...(سونامی)
tasnim91
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما-آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
به نام خدا



بیمارستان برای کارکنان و پرستاران و پزشکان یک کلاس تقریبا 9 ساعته (3 تا 3 ساعت) تدارک دیده بود. موضوع این کلاس مهدویت و زندگی منتظران بود. این کلاس در 3 جلسه تشکیل شد.
جلسه ی اول یک حاج آقایی آمدن و در مورد غیبت امام، نشانه های ظهور، وظایف کلی منتظران و ... سخن گفتند. هیچکس توی جلسه آرام و قرار نداشت و مدام رفت و آمد می کردند؛ اداری ها بهانه شان این بود که ارباب رجوع دارند و پرستار و پزشک هم این که بخش شلوغ است و من می روم همکارم بیاید و... .
روز دوم با یک حاج آقای دیگه جلسه برگزار شد و باز اوضاع به همین منوال بود. اما روز سوم...سخنران جلسه فوق العاده بود، آنچنان بیان شیوا و زیبایی داشت، آنچنان خوب با مخاطب ارتباط برقرار می کرد و با لطایف الحیل شنونده را جذب سخنان خود می کرد که دلم می خواست دست مریزاد بگویم بهشان؛ بعلاوه ی همه ی اینها لهجه ی شیرین و غلیظ اصفهانیش هم چاشنی شده بود.
اما مساله ی خیلی جالب برای من این بود که، همان آقایان و خانم هایی که در دو جلسه پیش به وضوح احساس می کردم مایل نیستند در جلسه باشند و به اجبار آمده اند و مدام هم رفت و آمد می کردند این بار ردیف اول نشسته بودند. خنده ام گرفته بود بلافاصله که کسی از ردیف اول بلند می شد صندلیش توسط افراد عقب تر پر می شد. آنچنان چشم به دهان این حاج آقا دوخته بودند که بیا و ببین.
حتی جوانتر ها هم این بار آمده بودند و حتی سارا !!!! سارا که اون همه غر می زد این بار کنار من ساکت نشسته بود و سراپا گوش شده بود؛ هراز گاهی هم به حرفهای حاج آقا می خندید و به من می گفت نمی شد هر سه جلسه این حاج آقا بیاد؟ چقدر مطالب مفیدی میگه!
برای من که در هر سه جلسه شرکت کرده بودم خیلی جالب بود، زمینه ی صحبت همان بود، فقط سخنران عوض شده بود! خنده ام گرفته بود یکی از همین افرادی که جلسه ی پیش می گفت من می روم که همکارم بیاید، این جلسه سوم آمدند دنبالش، هرچقدر بهش می گفتن بیا برو بخش، باهات کار دارن، نمی رفت!!!! می گفت بگین الان تمام میشه میام!!! :))))
لذت برم، لذت بردم، لذت بردم نه از حرفهای حاج آقا، نه از اینکه خوب حرف می زد...از اینها هم البته لذت بردم ولی اینها لذتی است که من شخصا می برم، این لذت بردنی که ازش می خواهم بگویم یک چیز متفاوتی است، یک احساس خوبی داشتم، یک لذت و احساس افتخاری که بله اسلام ما این است! شمایی که فرار می کنید از این جلسات، ببینید اسلام این است...حالا خودتان گوش شده اید و آنچنان دیده به دهان این بنده ی نیک خدا دوخته اید و لذت می برید که نمی شود جدایتان کرد، از اینکه بنده ایست در میان بندگان خدا که می تواند مبلغ خوبی برای دین عزیز اسلام باشد و از مهدی سخن بگوید با همه ... و همه با لذت بشنوند بدون اینکه این "همه" یکسان باشند، چه از نظر سطح مذهبی بودن، چه از لحاظ پوشش، چه سطح تفکر و... 
حاج آقا هم انگار متوجه اوضاع شده بود، نرخ انتقال اطلاعاتش را بسیار بالا برده بود، انگار که دری به رویش گشوده شده بود و تا باز بودن در باید استفاده را می برد.
آخر جلسه فوق العاده بود...دلم میخواست عکس بگیرم ولی خب رفتار درستی نبود و نمی شد، یک عالمه آقا و خانم و جالب تر اینکه جوانتر ها، دور حاج آقا جمع شده بودند، شماره تلفن می گرفتند، سراغ جلسه های سخنرانی شان را می گرفتند...
وجودم از شعف پر شده بود، خدایا شکر...
گاهی که می بینم اطرافیانم متاسفانه از یکسری معنویات دور افتاده اند، با تمام وجودم دلم می خواهد به راه راست هدایت شوند و از "آرامش حضور دوست" لذت ببرند...
نه اینکه خودم را خیلی جلوتر و بالاتر از آنها ببینم...نه هرگز...این صرفا بیان یک احساس دلسوزانه بود بدون اینکه هیچ ادعایی داشته باشم...


در پست های اولی که در مورد کارورزی گذاشتم گفته بودم که دستگاه پمپ سرم آلارم می زند و ... .چند وقت پیش مشکلش حل شد ولی زمینه اش پیش نیامده بود که از آن بنویسم.
مهندسان گرامی، بعضی موارد با جمع آوری و تحلیل داده های "آماری" حل میشود...لطفا یک دقیقه سرتان را از داخل دستگاه بیرون بکشید! (خطاب به خودم، البته من هنوز مهندس نشدم!)
امان از این جامعه پرستار و پزشک!!! چند وقت پیش من و خانم مهندس سری به CCU زدیم و خانم مهندس اتفاقی ازشان پرسید "شما با پمپ سرم ها مشکلی ندارید؟ تا الان آلارم و ... که رفع نشده باشه داشتین؟" جواب فوق العاده بود " همش آلارم می زدن، ما هم کنارشون گذاشتیم و همونطور دستی سرم را تنظیم می کنیم." خب چرا اطلاع ندادین؟؟؟؟؟؟!!!!! این در حالی هست که اطلاع دادن این موارد فقط با تیک زدن جلوی دستگاه مورد نظر توی محیط نرم افزار هست.
وقتی فهمیدیم تعداد مشکل داران (!) زیاد شده است باید به چیز دیگری شک می کردیم...که با پیگیری های خانم مهندس و پرس و جو از شرکت متوجه شدیم نوع "میکرو ست" مورد استفاده و میزان شفافیت و ارتجاعی بودنش برای سنسور پمپ سرم مهم است!!! منظورم از میکرو ست همان شیلنگ و سایر اجزایی است که سرم را به دست بیمار وصل می کند. پمپ سرم با مارک خاصی از میکرو ست ها خوب عمل می کرد و به نوع خاصی آلرژی داشت و آلارم میزد...با خانم مهندس سری به داروخانه بیمارستان زدیم و خواهش کردیم فقط فلان مارک خریداری شود...والسلام!


دیشب هرکاری می کردم خوابم نمی برد...دستم هم به نوشتن نمی رفت...الان انگار با سونامی نوشتن مواجه شدم. :)).
امروز در راه برگشت از جلسه توی اتوبوس نشسته بودم...یکسری بروشور مطالعه به صندلی ها وصل کرده بودن که خیلی جالب بود...یکیش که در مورد شهید بهشتی بود به صندلی جلوی من نصب بود که از خوندن همش لذت بردم ولی یکی از نوشته هاش واسم درخشید...این دقیقا جواب سوال من هست...هرچقدر به زندگی شخصی شان نزدیک می شوم و در موردشان در جستجوهایم مطالعه می کنم, بیشتر تجلی ایمان را در آن می یابم...آیا این کافی نیست برای پیروی، شیفتگی و اطاعت رهبر عزیزمان؟؟؟؟ نرم نرمک دارم می فهمم...هرچند دیر...
اعتراف می کنم من پر از نادانی و ادراک شکوفا نشده ام...تازه طعم برخی چیزها را دارم می چشم...این من نیستم...این پنجه ی آفتاب است که غنچه های وجودم را یکی یکی شکوفا می کند...و آفتاب غیر تو کیست؟


خود عکس را می گذارم:










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 21 تیر 1392 04:39 ق.ظ
"میشه بپرسم چرا این سوال براتون ایجاد شد؟"

نه
پنجشنبه 20 تیر 1392 01:14 ب.ظ
ببخشید، یه سوال
پمپ سرم چه مارکی بوده؟
آ. ن (بنده ی خدا)JMS
مدل OT-701
میشه بپرسم چرا این سوال براتون ایجاد شد؟
سه شنبه 18 تیر 1392 06:26 ب.ظ
سلام.

1- جای خوشحالیست که مشکل پمپ حل شد.

2- مبلغ ها باید روش تبلیغ و جذب کردن رو بدونند. در بعضی جمع ها سطح فهم مخاطب بالاتر است و احتیاجاتش متفاوت. گاها حرفهای تکراری و کلیشه ای زدن واقعا خسته کننده است.
حتما برای مسئول برگزاری این طرح از نفر سوم تعریف و تمجید کنید که بعدها بدونند چه کسی را دعوت کنند.

3- از این بروشور ها قبلا در تهران هم اجرا میشد اما نمی دونم چرا جمعش کردن. کتاب هم توی اتوبوس می ذاشتن.


آ. ن (بنده ی خدا)سلام.

2-پیشنهاد خوبی بود،چشم حتما!

دوشنبه 17 تیر 1392 07:20 ب.ظ
سلام و خدا قوت
پس حالا که تو هم آره لازم شد مجموعه سخنرانی های آقا را بهت بدم !

سفرهای جنوب یادش بخیر ...
این چیزهایی که ذره ذره می نویسی...بگذریم...فقط یاد جنوب بخیر و دعا می کنم زودتر قسمتت بشه بری
آ. ن (بنده ی خدا)سلام دوست من! :)
دعا کن برام...خیلی زیاد.
این چیزهایی که ذره دره می نویسم چی؟ یادته برات از سرگردونی هام گفتم؟ فکر کنم الان کمابیش توی مسیرم...
جنوب هم انشاا...، اگر سعادتی باشد و به این بلندا قد بدهد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

من....بنده ی خدا هستم
نوشتن راه فرار من است از خود بی قرار خودم...آنگاه که لبریزم...!
بکوشیم زندگی را به بندگی خالصانه ی او تبدیل کنیم.

مدیر وبلاگ : آ. ن (بنده ی خدا)
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :