تبلیغات
tasnim91 - خاطرات روزهای کاری من-4
tasnim91
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما-آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
شنبه 15 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا



یک مشکل عمده ای که من تا الان در بیمارستان مشاهده کردم و زمانیکه با خانم مهندس در این باره صحبت می کردیم ایشون هم آن را تایید کردند، این است که پزشکان و پرستاران به سختی روش های سنتی را کنار می گذارند و اینرسی فوق العاده بالایی برای هم گام شدن با تکنولوژی روز دارند.
مثلا یک سیستم رگ یاب  که تولید داخل هست و به نظرم بسیار هم می تواند کارآمد باشد استفاده ی زیادی ندارد. چرا؟ چون پرستار نحوه ی استفاده ی دقیق را بلد نیست، کنارش گذاشته و به همون روش سنتی اکتفا می کنه.
این در حالیه که برای پیدا کردن رگ یک کودک یا نوزاد یک عالمه وقت و انرژی صرف میشه بعلاوه چقدر اون کودک اذیت میشه. چند روز پیش با خانم مهندس به اورژانس رفتیم تا سری به دستگاه الکتروشوک بزنیم. صحنه ای دیدم که هم من و هم خانم مهندس به شدت ناراحت شدیم. داشتند برای سرم زدن به بچه ای ازش رگ می گرفتن و یک عالمه خون روی زمین ریخته شده بود، گریه های اون بچه که هنوز از یادآوریش دلم می لرزه بماند.
حالم بد شد، از خانم مهندس معذرت خواستم و بیرون ایستادم و همراهیشون نکردم (اونوقت به من میگن چرا پزشکی نخوندی؟). بروشور و راهنمای کاربری دستگاه رگ یاب بیمارستان را مطالعه کردم و توی این فکرم که به خانم مهندس پیشنهاد بدم روی این دستگاه یک وقت بگذاریم و ببینیم در عمل چقدر این دستگاه واقعا می تونه کارآمد باشه و بعد با هماهنگی مدیریت بیمارستان یک دوره ی آموزشی برای بخش های مختلف علی الخصوص اورژانس و نوزادان بگذاریم که از این دستگاه استفاده کنن. جالبه ها، دستگاه هست ولی کنارش گذاشتن!!! یک جورایی به نظرم باید بهشون اثبات بشه این دستگاه کارآمد هست. حالا اینکه چطوری، احتمالا خودم شخصا باید نمونه بشم .()






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 تیر 1392 08:51 ب.ظ
اوهوووی قرار نشدااا کلاهمون میره تو همااااا!اخییی الهی بمیرم واسه اون بچهه !بخدا به نظرم بیچاره ترین ادما رزیدنت های اطفالن!:(
آ. ن (بنده ی خدا):)))
دکتر نمیشین که قاتل می شین! خوبه گولتو نخوردم بیام پزشکی بخونم :دی
حالا اینکه چیزی نیست؛ یکبار خانم مهندس رفت اتاق عمل، خدارو شکر اونروز من نرفتم باهاشون وقتی برگشت دیدم رنگش پریده و پریشونه ... گفتم چی شده؟ گفت اگه بدونی...یه پسره رو آورده بودن اتاق عمل دکتر داشت به استخون پاش آمپول تزریق می کرد. آنچنان دردی می کشید که من دلم میخواست بزنم زیر گریه.
سعی کردم آرومش کنم ولی مطمئنم اگر من اون صحنه را می دیدم و اون فریاد ها را می شنیدم همونجا DC می شدم!
خدانکنه تو بمیری! فکرشو کردی تو نباشی من سر به سر کی بذارم؟ :)))
شنبه 15 تیر 1392 12:39 ب.ظ
خیلی جالب بود، اصلا فکر نمی کردم همچین دستگاهی هم هست. اطلاعات، تصاویر و نحوه ی عملکردش رو اگر بتونید در بیارید من هم علاقه مندم باهاش آشنا بشم.
آ. ن (بنده ی خدا)بله حتما!
اطلاعاتم را کامل خواهم کرد و در اولین فرصت برایتان ارسال خواهم کرد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

من....بنده ی خدا هستم
نوشتن راه فرار من است از خود بی قرار خودم...آنگاه که لبریزم...!
بکوشیم زندگی را به بندگی خالصانه ی او تبدیل کنیم.

مدیر وبلاگ : آ. ن (بنده ی خدا)
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :