تبلیغات
tasnim91 - مثلا خواستم دیندار باشم!
tasnim91
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما-آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
چهارشنبه 12 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا


خواب عجیبی بود، خواب دیدم همه خونه ی پدربزرگ پدری ام جمع هستیم. مادربزرگ من حدود 5-6 سال است که فوت شده است. خواب دیدم مادرجون بالای مجلس نشسته بود همین که من وارد شدم بی توجه به همه فقط نگاهم به او ماند که به من لبخند می زد و قربان صدقه ام می رفت. دستش را به سمتم دراز کرده بود درست مثل قدیم ها که هر وقت خانه شان می رفتم در بدو ورود و در زمان خروج می بوسیدمشان. انگار این بار هم منتظر بود تا بروم و ببوسمش. با اشتیاق جلو رفتم و خم شدم و دستش را بوسیدم، نیم نشسته شد و صورتم را بوسید بعد یک دفعه نگاهش جدی شد و انگشت اشاره اش را به نشانه ی نصیحت بالا آورد و گفت: مواظب چادرت باش! سفت چادرت را بگیر! و با دستش به بقیه اشاره کرد و گفت مبادا تو مثل این ها کنی...
یکدفعه از خواب پریدم ساعت تقریبا 4 صبح بود و از پنجره ی اتاقم صدای اذان می آمد...غم عجیبی در دلم نشست...سلام  بر سحرخیز مدینه...



پنج شنبه یکی از این عروسی های کذایی هست که برای نرفتن به آن مجلس باید با یک قوم روبرو شوم.
تو گوشه گیر شدی...بی خود شلوغش می کنی...افسرده شدی...(من و افسردگی؟؟؟!!!!خدا نکند.)
ما که مجالس مون مجالس حرام و ... نیست، نهایتش یک موسیقی و پایکوبی هست که تو می تونی شرکت نکنی...ای جانم،اینا حرام نیست؟؟؟ اصلا شرکت توی اون مجلس یعنی تایید بر کارهای اونها ... 
آدم نیاز داره به این شادیا...چیزی خورده توی سرت؟...مگه میشه نیای؟ تو اونموقع که تهرانی هیچوقت هیچ مهمونی نیستی باید از بابا و مامانت سراغت را بگیریم حالا هم که اینجایی میخوای نیای؟... اومدی نسازیا یه شب که هزار شب نمیشه!
دخترهای فامیل هم که هنوز باور نکرده اند جنس دغدغه های من دیگر فرق کرده و شبیه مالِ آنها نیست هنوز زنگ می زنند و هماهنگ می کنند برای تدارکات رفتن به عروسی برنامه ما این است تو چکار می کنی؟... من؟؟؟؟؟!!! من کاری نمی کنم!!! سعی می کنم با خنده و شوخی و مهربانی و ... همه را از سرم باز کنم...
به مامان و بابا میگم شماهام نرید...میگن: وای! نمیشه که آخه...میدونی چقدر ناراحت میشن؟ میدونی چقدر کدورت پیش میاد؟ میگم خب واسه آخر مجلس بریم...دختر! اونوقت میگن چقدر دیر اومدن و واسه شام اومدن و... .میگم خب شام مون را بخوریم و بریم. وای! بهشون برمی خوره! مامانم میگه: نمیشه نیای، بیا و اونجا برو توی محوطه باغ قدم بزن!!!! یا اصلا هندزفری بیار بذار توی گوشت!!! خدااااااااااااا...کلی خندیدم به پیشنهادای مامان بابا...آخر سر هم مامان گفت اگه سراغت را گرفتن من نمی دونم چی بگم. حالا خدارو شکر مامان بابا احساسات مذهبی و معنوی من را درک می کنن و اذیتم نمی کنن وای از طعنه ها و حرفهای بقیه که همشونو با خنده و سربه سر گذاشتن و شوخی رد می کنم...چیزی ازشان به دل نمی گیرم...می فهمم شان...یک روزی خودم هم خیلی چیزها را درک نمی کردم (البته الان هم خیلی درک بالایی ندارم ها فقط می تونم بگم یکم روبراه تر شدم شکر خدا)
حالا این ها هیچی...موندم جواب حاکم بزرگ را چی بدم؟ (بابابزرگم :)))) )
خواهرم داره واسه کنکور میخونه و از این آزمون ها شرکت کرده...احتمالا نیامدن او را بهانه می کنم و من نیز خواهم جَست...دلم نمیخواد توی دینداری به افراط برسم و به قولی بخوام از پیامبر هم جلو بزنم، دوست دارم همه چیز منطقی و عقلانی و طبق دستورات اسلام پیش بره...(البته این دوست داشتن به این معنا نیست که همش را دارم عمل می کنم و به به چه دختری و ... خیر از این خبرها نیست ما هم از این ها بلد نیستیم! تازه کلاس اولیم :) ) به همین خاطر رفتم به سایت eporsesh و با حاج آقا مساله را بررسی کردیم.
حرام است! نه بندی دارد و نه تبصره ای...و السلام!
یکبار یک چیزی جایی خواندم که از آن به بعد خیلی تصمیم ها گرفتم و یکیش هم این بود که توی مجالسی که دل امام زمانم را می شکنه شرکت نکنم...
الان سرچ کردم و پیدایش کردم. حتما بخوانید :



پ.ن : کلا اینجا همه با هم روی یک چیزی اتفاق نظر دارند. اینکه : یک چیزی خورده به سرم... منم باهاشون موافقم...هوای تو به سرم زده... همین! :)...آرامم...تو هستی...می دانی ام...تو هستی...بخیر بگذران...!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 20 تیر 1392 12:19 ب.ظ
شاید واقعاً یه چیزی خورده به سرتون
یه عکس CT اسکن ضرری نداره :)
آ. ن (بنده ی خدا)دست شما درد نکنه . :)
ممنون از حضورتان.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

من....بنده ی خدا هستم
نوشتن راه فرار من است از خود بی قرار خودم...آنگاه که لبریزم...!
بکوشیم زندگی را به بندگی خالصانه ی او تبدیل کنیم.

مدیر وبلاگ : آ. ن (بنده ی خدا)
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :