تبلیغات
tasnim91 - خدا بود و دیگر هیچ نبود-4
tasnim91
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما-آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
شنبه 25 خرداد 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)

به نام خدا

 

 

*خاموش خاموشم...تو سخن بگو...؛ چمرانِ من، بیقراری هایت را با من قسمت کن...فقط کافیست یکبار مرا بخوانی...فقط کافیست...ببین چگونه در کنار بیقراری هایت درکمال آرامش از تو بی تاب ترم...ببین چگونه شانه های نحیفم تکیه گاه بزرگترین درد ها خواهد شد... غم با من نیز پا به پایی می کند...مرا دعوت کن به محفلی که هستی...مرا بخوان...

چمران بزرگ، چگونه این لطافت روح تو این همه غم و اندوه و بیقراری را یک تنه به دوش کشید؟...از تو که می خوانم، مولا علی ام را یاد می کنم و درد و دل های با چاه و...آه از نهادم برمی خیزد...چه مصیبت و درد بزرگیست ...چه فاجعه ایست زمانی که یک مرد می گرید...

زیباترین و پرشورترین قسمتی که تا الان از کتاب خواندم ، بی نظیر است...بی نظیر...دارم خودم را سرزنش می کنم...من چقدر دیر بعضی چیزها را می فهمم...شاید تاکنون ظرف وجود من گنجایش این دریا را نداشته است، البته الان هم توقع چندانی از این نوپا نداشته باشید.این نوپا در تمام این مسیر یکساله فقط یک دستاویز و دل آویز داشته است...یک تمنای ناب که در وجودم ریشه دوانیده...

مانده ام بعد از اتمام خواندن این کتاب این همه بی قراری را با که قسمت کنم؟ شاید بارها این کتاب را بخوانم تا دوباره با تو همکلام و همراه شوم شهید چمران بزرگ...

 

گزیده هایی از وصیت شهید چمران در نامه ای به امام موسی:

 

"تو اى محبوب من، دنیایى جدید به من گشودى كه خداى بزرگ مرا بهتر و بیش تر آزمایش كند. تو به من مجا ل دادى تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرت ها ى بى نظیر انسانى خود را به ظهور برسانم. "

 

"اى محبو ب من، آخر تو مرا نشناختى!

زیرا حجب و حیا مانع آن بود كه من خود را به تو بنمایانم، یا از عشق سخن برانم یا از سوز و گداز درونى خود بازگو كنم...

اما من، منى كه وصیت مى كنم، منى كه تو را دو ست مى دارم... آدم ساده اى نیستم. من خداى عشق و پرستشم، من نماینده حق، مظهر فداكارى و گذشت،تواضع، فعالیت و مبارزه ام. آتشفشان درون من كافیست كه هر دنیایى را بسوزاند، آتش عشق من به حدیست كه قادر است هر دل سنگى را آب كند،فداكارى من به اندازه ایست كه كم تر كسى در زندگى به آن درجه ر سیده است..."

 

*تو نهایت مردانگی هستی چمران...

 

"به سه خصلت ممتاز شد ه ام:

١- عشق كه از سخنم و نگاهم، دستم و حركاتم، حیات و مماتم عشق مى بارد. در آتش عشق مى سوزم و هدف حیات را، جز عشق نمى شنا سم. در زندگى جز عشق نمى خواهم و جز به عشق زنده نیستم.

٢- فقر كه از قید همه چیز آزادم و بى نیازم، و اگر آسمان و زمین را به من ارزانى كنند تأثیرى نمى كند.

٣- تنهایى كه مرا به عرفان اتصال مى دهد و مرا با محرومیت  آشنا مى كند. كسى كه محتاج عشق است در دنیاى تنهایى با محرومیت مى سوزد و جز خدا كسى نمى تواند انیس شب هاى تار او باشد و جز ستارگان اشك ها ى او را پاك نخواهد كرد و جز كوه ها ى بلند راز و نیاز او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله صبح گاه او را حس نخواهد كرد. به دنبال انسانى می گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد ولى هرچه بیش تر مى گردد كم تر مى یابد...

كسى كه وصیت مى كند آدم ساده اى نیست، بزر گ ترین مقامات علمى را گذرانده، سردى و گرمى روزگار را چشیده، از زیباترین و شدیدترین عشق ها برخوردار شده، از درخت لذات زندگى میوه چیده، از هر چه زیبا و دوست داشتنى است برخوردار شده و در اوج كمال و دارایى، همه چیز را رها كرده و به خا طر هدفى مقدس، زندگى دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است. آرى اى محبوب من، یك چنین كسى با تو وصیت مى كند..."

  

"تو را دو ست مى دارم و این دو ستى بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا، به كسى احتیاج ندارم و حتى گاه گاهى از خداى بزرگ نیز احساس بى نیازى مى كنم... و از او چیزى نمى طلبم. احساس احتیاج نمی كنم و چیزى نمى خواهم. گله اى نمی كنم و آرزویى ندارم. عشق من به خاطر آنست كه تو شایسته عشق و محبتى، و من عشق به تو را قسمتى از عشق به خدا مى دانم و همچنان كه خداى را مى پرستم و عشق مى ورزم به تو نیز كه نماینده او در زمینى عشق می ورزم و این عشق ورزیدن همچون نفس كشیدن براى من طبیعى ا ست..."

 

"مى دانم كه در این دنیا، به عده زیادى محبت كرده ام و حتى عشق ورزیده ام ولى در جوا ب بدى دیده امعشق را، به ضعف تعبیر مى كنند و به قول خودشان، زرنگى كرده و از محبت سوء استفاده مى نمایند!

اما این بی خبران، نمى دانند كه از چه نعمت بزرگى كه عشق و محبت است محرومندنمى دانند كه بزر گ ترین ابعاد زندگى را درك نكرد ه اند. نمى دانند كه زرنگى آ نها جز افلاس و بدبختى و مذلّت چیز ى نیست... و من قدر خود را بزرگ تر از آن مى دانم كه محبت خویش را، از كسى دریغ كنم حتى اگر آنكس محبت مرا درك نكند و به خیا ل خود سوء استفاده نماید.

من بزرگ تر از آنم، كه به خاطر پاداش محبت كنم یا در ازاى عشق تمنایى داشته باشم. من در عشق خود مى سوزم و لذت مى برم و این لذت بزرگ ترین پاداشى است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آید.

مى دانم كه تو هم اى محبوب من، در دریاى عشق شنا مى كنى، انسان ها را دوست مى دارى و به همه بى دریغ محبت می كنى و چه زیادند آ ن ها كه از این محبت سوء استفاده مى كنند و حتى تو را به تمسخر مى گیرند و به خیال خود تو را گول مى زنند... و تو این ها را می دانى ولى در روش خود كوچك ترین تغییر ى نمى دهى... زیرا مقام تو بزرگ تر از آن است كه تحت تأثیر دیگران عشق بورزى و محبت كنى. عشق تو فطرى است، همچون آفتاب بر همه جا مى تابى و همچون باران برچمن و شوره زار مى بارى و تحت تأثیر انعكاس سنگدلان قرار نمى گیرى...

درود آتشین من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و تاریك خودبینى و خودخواهى بیرونست و جولانگاهش عظمت آسمان ها و اسماء مقدس خداست.

عشق سوزان من، فداى عشقت باد كه بزرگ ترین و زیباترین مشخصه وجود تو است، و ارزنده ترین چیزى است كه مرا جذب تو كرده ا ست و مقدس ترین خصیصه ایست كه در میزان الهى به حساب مى آید."


*در آفرینش چنین انسانهایی است که باید گفت : "فتبارک الله احسن الخالقین."

پ.ن1: پروردگارا تو را قسم به خداییت مگذار عزت و اقتدار ایرانی را که زمینه ساز ظهور منجی ماست، خدشه دار کنند

پ.ن2: دلم میخواد زل بزنم توی چشم کسایی که می گفتن توی نتایج انتخابات دست برده میشه...بی انصاف، اگر اینطور بود الان نتیجه این نبود.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 خرداد 1392 08:59 ق.ظ
نههههه عزیزم اصلا ربطی به اهانت ندارههههههه که ...هر چی اینجا اشنا کمتر نظر بذاره تو راحتتر مینویسی
آ. ن (بنده ی خدا)نظرت را بی اسم گذاشته بودی(؟!)من راحتم دوست من،راحت باش...:)
هرجا نیازه راهنمایی و نقدم کن. :)
یکشنبه 26 خرداد 1392 12:13 ق.ظ
سالهاست با قرار بیگانه شده ام. . .اما خیلی متفاوت !!
پندم ای زاهد مده ، با که گویم من نمی خواهم نصیحت بشنوم آآآآی مردم، پنبه در گوشم کنید ازباده مدهوشم کنید دردی کشم ، بار رفیقان می کشم پر می کشم همچون همای در آتشم ای وای خاموشم کنید ازباده مدهوشم کنید من همان مجنون مست یاغی ام روز و شب محتاج جام باقی ام ،یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام ازباده مدهوشم کنید...
این اخرین کامنتم تو وبلاگت بود ایکاش همیشه پیروز باشی و موفق...
آ. ن (بنده ی خدا)سلام،

مگه قبلا نظر می گذاشتین؟ چرا آخرین نظر؟ در این متن من به شما اهانتی کردم یا آقای چمران؟
شنبه 25 خرداد 1392 11:52 ب.ظ
البته ناگفته نماند که اقای روحانی شخصا در دوران فتنه خییلی خوب عمل کرد ورسما اعلام کرد من اصلاح طلب نیستم و حسابم از خائنین جداست!!ولی عدهای که خودشونو میچسبونن بهش جالب نیستن!
شنبه 25 خرداد 1392 07:48 ب.ظ
کتابهای شهید چمران هم به کتابایی که میخوام ماه رمضان بخونم اضافه شد:)
آ. ن (بنده ی خدا)عشقش به عمق جانت نفوذ می کنه...اگه اهل بیقراری نیستی نخون...ولی نه...بخون...بخون دوست من:)...بیقراری را با بند بند وجودت مزه مزه می کنی...
شنبه 25 خرداد 1392 07:47 ب.ظ
من دقیقا زل زدم تو چشمشمون و همینو گفتم.هه ولی میدونی یه قومی همیشه حرف دارن بگن ... حالا هم میگن از بلایی که هشتادوهشت سرتون اوردیم ترسیدین!!!!اخه دِ یکی نیست بگه این چه منطقیه که وقتی رای میارین تقلب نشده وقتی رای نمیارین دست بردن تو آرا!!وقتی زود اعلام کنن تقلب شده رای ها رو نخوندن وقتی دیر اعلام کنن دارن زمان میخرن که تقلب کنن!!!!!!
آ. ن (بنده ی خدا)دلم می لرزه وقتی می بینم که طرفدارهای این آقا چه کسایی هستن...و چه کسایی واسه روی کار اومدنش خوشحالی می کنن...ایرانم را به خدا می سپارم.
شنبه 25 خرداد 1392 07:07 ب.ظ
بسیار دلنشین.
هم نوشته ی دکتر و هم نوشته شما.
آ. ن (بنده ی خدا)ممنونم از شما.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

من....بنده ی خدا هستم
نوشتن راه فرار من است از خود بی قرار خودم...آنگاه که لبریزم...!
بکوشیم زندگی را به بندگی خالصانه ی او تبدیل کنیم.

مدیر وبلاگ : آ. ن (بنده ی خدا)
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :