تبلیغات
tasnim91 - خاطرات دوران دبیرستان
tasnim91
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما-آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
شنبه 4 خرداد 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا



دلم نمیخواد خود سانسوری داشته باشم،  قبلا هم نوشتم که در دوران جاهلیت متاسفانه به حجاب مو مقید نبودم و حجاب برای من فقط حجاب رفتاری و وقار در منش و ارتباطات معنا شده بود.
نمیدونم چرا ناگهانی یاد آقای رجایی [دبیر دین و زندگی] دبیرستانم افتادم؛ ایشون فرد مذهبی و البته صاحبدلی بودند و اینکه شخصیت شان تجلی گاه صفای باطن شان بود، انکار ناپذیر بود. با موهای یک دست سفید و صورتشان که به تعبیر من روشنی خاصی داشت، یک حسی که قابل توصیف نیست؛ نمیخوام قضیه را ماورایی کنم اما ...، بهتره بگم حداقل این حس من بود.
ایشون خیلی به حجاب معتقد بود و جالب بود بدونید که هر روزی که آقای رجایی توی مدرسه ما کلاس داشتند همه بچه ها [اکثرا از ترس نمره] با حجاب می شدند، منظورم اینه که موی سرشون را بیشتر می پوشاندند، حتی خود من و دوستانم اینطور بودیم.
من از صمیم قلب نسبت به ایشون احساس محبت می کردم و زمانیکه دوستانم بنا به تمسخرش می کردند بسیار ناراحت می شدم.
یکبار یادم هست که در مورد یکی از آیه های قرآن سوالی پرسیدند[یادمه در مورد خسران بود که در آیه ای به اون اشاره شده بود]، منم که طبق معمول از اون بچه مثبت های درسخون به قول بعضی ها مزخرف بودم، دست گرفتم و آنچه که به ذهنم رسید با آوردن یک مثال بازگو کردم.
دقیقا تصویرشون الان در ذهنم شکل گرفته، پشت میزشان روی صندلی نشستند، آرنج دست هاشون روی میز بود و کف دست ها را روی هم گذاشته بودند و جلوی دهانشان گرفته بودند، یکم شبیه دعا خوندن مسیحی ها [برای کمک به تجسم تان]، چشم هاشون به زمین بود و لبخند می زدن و زیر لب آفرین، آفرین می گفتن...
بعد از چند دقیقه سرشون را بلند کردن و گفتن این شاگردمنه،دختر منه، من همیشه آرزوی چنین شاگردی داشتم...
من در حالی که قند توی دلم آب می شد به شدت تعجب کرده بودم، فکر نمی کنم جوابم اونقدرها فوق العاده بوده باشه که ایشون به این شدت تشویقم کردند...هنوز هم فکر نمی کنم!
خلاصه، همانطورکه گفتم ما عادت داشتیم سر کلاس ایشون مقنعه را از حدمعمول جلوتر می گذاشتیم. یک روز با دوستم از یک کلاس فوق برنامه بر می گشتیم که توی راه ایشون را دیدیم. هر دو هول شدیم و دست به مقنعه...وای...وضعیت افتضاحی بود، یادمه اولین باری که بدترین احساس را نسبت به خودم داشتم اون زمان بود. به شدت شرمنده بودم. این در حالی بود که دبیر بزرگوار من با لبخند همیشگی و با بزرگ منشی سلام ما را پاسخ گفت و بعد هم نگاه معنا داری به من کرد که یک دنیــــــــــــــــــــــــــــــا حرف بود.
بعد هم یکبار سر یکی از جلسات کلاس گفتند که بچه ها من از شما ممنونم که به حرمت کلاسی که درش قرآن تلاوت میشه حجابتون را حداقل توی این کلاس رعایت می کنین.
سالها گذشت و من کنکور دادم و اومدم تهران و ترم 3 یا 4 بود که خبر مرگ ایشون را شنیدم. سن ایشون شاید حدود 50-55 سال بود.
و این خبر به شدت من را ناراحت کرد. الان هم دوباره بغضم گرفت...
برای مراسم تشییع ایشون خودم را رسوندم و فقط به این فکر می کردم که آقای رجایی یک انسان معمولی نبود، حداقلش این بود که درکی فراتر از زندگی و بلکه بندگی داشتند، خیلی فراتر از من و امثال من...
دلم واسشون تنگ شد...چقدر زیبا ما را نصیحت می کردند، یادمه همیشه کلاسشون را با صلوات حضرت فاطمه شروع می کردند. اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها ..........
صداشون توی گوشمه...
انگار همین الان روی نیمکت های کلاس دوم ریاضی روبروی آقای رجایی نشسته ایم...رعنا سمت راست من و شیما سمت چپم؛ رعنا به من:" می دونستی محرم که میشه آقای رجایی سر در خونشون را سیاه می زنه و کاملا خونه هم فضای عزادار ها رو داره؟"
من: هیسسسسسس! آقای رجایی دارن نگاه می کنن!
خدای من...
چند وقت پیش با این "من جدیدم" رفتم سر مزارشون...به عکسشون خیره شدم و اشک ریختم...اشک ریختم...اشک ریختم...
"آقای رجایی...خسران چیست و به چه معناست؟...خسران یعنی من...میخوام بندگی کنم...دعا کنید در حق دخترتون... "

پ.ن:
بعضی ها صفای باطن خاصی دارند و به نظرم وجودشان تجلی گاه خدا می شود...درک شان آنقدر والا می شود که گاها به تنهایی ادراکی دچار می شوند، تا جاییکه جز مناجات خدا آرامشان نمی کند. مومنان خدا بر روی زمین نه برتری می جویند و نه ادعایی دارند و من چه دلگرم هستم به وجود چنین افرادی که شاید خدا به برکت وجود ایشان مرا هم ... و چه لذت می برم از آشنایی با دیندارانی که من نوپا را دلگرم می کنند به گام برداشتن در مسیری که به سوی توست...خدای من! حفظ شان کن...!


ختم حمد و سوره تقدیم به روح دبیر بزرگوارم؛ سپاسگزار خواهم بود.








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 11 خرداد 1392 08:08 ب.ظ
شما چادری هستی؟
آ. ن (بنده ی خدا)با افتخار، حدود 1 سال هست که چادری شدم.
یکشنبه 5 خرداد 1392 12:04 ق.ظ
مطمئنم از این پستت باخبر میشه...و خوشحال بخاطر داشتن شاگردی مث تو!
منم از مرگ ایشون غمم گرفت
خدا بیامرزدشون
بقول رها
انسانم آرزوست
آ. ن (بنده ی خدا)خدا روح ایشون را با امام حسین هم نشین کنه!
شنبه 4 خرداد 1392 11:54 ب.ظ
انسانم آرزوست ....
آ. ن (بنده ی خدا):)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

من....بنده ی خدا هستم
نوشتن راه فرار من است از خود بی قرار خودم...آنگاه که لبریزم...!
بکوشیم زندگی را به بندگی خالصانه ی او تبدیل کنیم.

مدیر وبلاگ : آ. ن (بنده ی خدا)
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :