تبلیغات
tasnim91 - سالهای دور از خانه :)
tasnim91
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما-آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
چهارشنبه 1 خرداد 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)

به نام خدا

 

 

بیش از یک ماه هست که خونه نرفتم ولی سعی می کردم زیاد با خانوادم در تماس باشم. توی هر مکالمه دلتنگی به طور محسوس توی صدای همه ی ما  موج می زد اما کسی ازش حرفی نمیزد مبادا طرف مقابل اذیت بشه...تا اینکه دیروز مامان تماس گرفت و با صدایی آغشته به هیجان مادرانه ای اعلام کرد که " من و بابا تصمیم گرفتیم بیایم تهران ببینیمت " ،این جمله را که گفت خودم را از درون سرزنش کردم، سرزنش کردم که درسته که این یک ماه خیلی تحت فشار بودم ولی هنوز جای این سوال باقی هست که چرا بیش از یک ماه هست که نرفتم ببینمشون؟!

اینم یک نوع اذیت کردنه دیگه...، راستش هرچقدر فکر کرده بودم نتونسته بودم توی برنامه ی فشرده ام رفتن به اصفهان را هم بگنجونم... 

جالبه، توی همین چند روز یکی از اساتید پیشنهاد یک موقعیت کارورزی مناسب بهم داد اما بی تردید رد کردم و گفتم که مایلم این تابستون را کنار خانوادم باشم.

فکر اینکه تا 20 ام خرداد هم باید برای دیدن خانوادم صبر کنم را مدام ignore  میکردم اما با این صحبت مامان بی تردید  بلیت امشب را رزرو کردم .

و حالا هم فقط بعد از ظهر را وقت دارم که باید هم به فکر خرید کادوی روز مادر باشم که از زمانش گذشته و هم کادوی روز پدر که نزدیکه

می دونین یک حس خاصیه این نوسان بین تهران و اصفهان، خودتم نمی دونی به کجا تعلق داری، به قول دوستم و به تایید من زمانی که تهرانی دلت خونه را میخواد، زمانی که خونه هستی، دوست داری بیای دانشگاه و خوابگاه و درس و دوستان و اساتید و... و... ببینی.

و همه اینها علی الخصوص زندگی در خوابگاه از من یک "مرد" ساخت! با عنایت خدا، مهارتهای ارتباطی من به شدت رشد کرده و کنترل روابطم تحت مدیریت منه و از این بابت احساس رضایت و قدرت می کنم

زندگی نزدیک با چند نوع اخلاق و فرهنگ و طرز فکر و ... متفاوت فرآیند جالب و روند پرتجربه ای برام به ارمغان آورد. فرآیندی که من اسمش را فرآیند رشد می گذارم، فرآیند پختگی...یا شایدم لوس زدایی!!!

این برش از زندگی برای من یک دنیا تجربه  و خاطره به همراه آورد و خدا رو شکر می کنم که تا اینجا به خیر و خوبی گذشته، گاهی فکر می کنم فقط مراقبت های خدا بود که در پی دعاهای مادر و پدرم مرا از یکسری موارد دور نگه داشت.

گاهی به محیط اطرافم که نگاه می کنم دلم می لرزه که اگر خدا مراقبم نبود...

هنوز هم هر لحظه امکان لغزش هست، هر لحظه و واقعا باید به ریسمان الهی چنگ زد وگرنه این باتلاق به سادگی تو را  در خودش فرو میبره و آنقدر آرام که حتی خودت هم متوجه نمیشی، پناه می برم به خدا و خودم و تمام دوستانم را به دستان مهربان و توانمندش می سپارم

گویند
بر طبق روایات
حفظ ایمان و دین در آخرالزمان از نگه داشتند گلوله ی آتشین بر کف دست سخت تر است

خدا به فریاد من و امثال من برسه.

وقتی به عکس های قدیمی ترم نگاه میکنم (دوران جاهلیت)، انگار خودم را نمی شناسم، بارها شده این کار را تکرار کردم که  واسه چند دقیقه به خودم و پوششم خیره میشم، به نحوه روسری سر کردنم، حس خاصی بهم دست میده...حسی که طیفی از شرم و حسرت و بعد هم احساس رضایت را به همرا داره...گاهی دلم میخواد همه ی اون عکسها را از بین ببرم...اما بعدش پشیمون میشم، میگم بگذار باشه که یادم بمونه چی بودم و احساس قدردانی کنم نسبت به خدا...

دکتر مطهری در کتاب انسان و ایمان شان یک چیزی نوشته بودند که من خیلی به دلم نشست:


"اسلام به حكم آنكه دین است و در درونی‏ترین لایه‏های وجود انسان نفوذ می‏كند ، و از طرف دیگر برفطرت انسانی انسان تكیه دارد ، قادر است فرد را علیه تبهكاری خودش بر آشوباند و بشوراند و انقلاب خود علیه خود به وجود آورد كه نامش " توبه " است ایدئولوژیهای گروهی و طبقاتی تنها قدرت انقلابی‏شان شورانیدن فرد علیه فرد دیگر ، یا طبقه علیه‏ طبقه دیگر است ولی هرگز قادر نیستند انقلاب فرد علیه خود بر پا كنند ، همچنانكه قادر نیستند فرد را در درون خود از ناحیه خود تحت مراقبت و كنترل قرار دهند ."

خدایا از این به بعد هم مراقبم باش، حالا و همیشه با من باش...

پ.ن:

دلت را به صاحب الزمان که امانت بدهی، دیگر نگران چه هستی؟ و چه کسی از مهدی فاطمه امانتدار تر؟!

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 2 خرداد 1392 06:11 ب.ظ
علاوه بر جوجو و لوله سابق ! منم پای همه حرفهات نشستم
هستم ولی خستم

صرفا جهت اعلام حضــــــور :)
آ. ن (بنده ی خدا)ممنون از حضورت
شادباشی دوستم
پنجشنبه 2 خرداد 1392 01:19 ب.ظ
لوس زدایی...خیلی باحال!بود! موندم حالا چرا این فرایند برای من اثر نداره
حفظ ایمان و دین در آخرالزمان از نگه داشتند گلوله ی آتشین بر کف دست سخت تر است....(ترس به دلم افتاد! گلوله آتشین که خیلی دردناکه تو دستت بگیره و منکه باشم ولش میکنم پس یعنی ایمان رو هم.....وای خدای من! )
پنجشنبه 2 خرداد 1392 11:07 ق.ظ
ارزش بعضی جیزا مثل پیش خانواده بودن خیلی بیشتر از کار هست البته از نگاه من(جون ارزش هابرای هر کسی متفاوت هستند)کار همیشه میتونه باشه مخصوصا برای شما..ولی محبت خانواده ممکنه همیشه نباشه....!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

من....بنده ی خدا هستم
نوشتن راه فرار من است از خود بی قرار خودم...آنگاه که لبریزم...!
بکوشیم زندگی را به بندگی خالصانه ی او تبدیل کنیم.

مدیر وبلاگ : آ. ن (بنده ی خدا)
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :