تبلیغات
tasnim91 - خانواده
tasnim91
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما-آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا


 
امشب همشون دور هم جمعن...یه مهمونی حسابی خونه عمو مجید...
عموم باهام تماس گرفته بود که کی میای؟ هروقت تو بیای میخوایم مهمونی بدیم... 
گفتم عموجون، قربونت برم تو رو خدا وقتی میخواهید مهمونی بگیرین فکر اومدن من نباشین من شرایطم معلوم نیست کی واسه برگشت مساعد میشه و وقت دارم...شما توی مهمونیا روی بودن یا نبودن من حساب نکنین...
کلی گله کرد ازم...ولی چی داشتم بگم...؟
بغض داشتم ولی سعی کردم با صدای بشاشی این ها رو بگم...
وای خدا...همه ی غم هام یه طرف، دور از خانواده ام یه طرف دیگه ...
گاهی فکر می کنم بزنم به سیم آخر واسه ارشد برم اصفهان...ولی آخه...نمیدونم بخدا...نمیدونم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 اردیبهشت 1392 04:03 ب.ظ
ای بابا ...

خدا آرام بخش وجودت باشه و تو رو سیراب کنه ...

خـــدا

:(
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

من....بنده ی خدا هستم
نوشتن راه فرار من است از خود بی قرار خودم...آنگاه که لبریزم...!
بکوشیم زندگی را به بندگی خالصانه ی او تبدیل کنیم.

مدیر وبلاگ : آ. ن (بنده ی خدا)
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :