تبلیغات
tasnim91 - ماجرای ناراحت کننده...
tasnim91
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما-آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا

همه ی این خاطرات را می نویسم تا بعدها بخونم و یادم بیاد هر کدوم را با چه احساسی نوشتم...
از زمانی که ظاهر من تغییر کرده رفتار خیلی ها هم به تبع اون تغییر کرده  ...
فردی بود که احترام زیادی در ظاهر برای من قائل بود،خود ایشون هم فرد به نسبت(!) محترمی هستن اما حقیقتا همه ی رفتارهای ایشون و 100% شخصیتشون  مورد تایید من نبود و من بعضی رفتارهاشون را نمی پسندیدم و گاها با نادیده گرفتنش پیش می بردم.
ولی از زمانی که چادر پوشیدم قضیه جالب شد...
رفتار ایشون یک مقدار جالب شد و از من فاصله گرفت، من هم راضی بودم چرا که خوشایندم نیست یک نفر اینطور باهام برخورد کنه...
من حتی زمانی که چادر نمی پوشیدم قالب رفتاری خاصی داشتم و هرگز اجازه نمی دادم کسی به حریمم وارد بشه و هر وقت احساس می کردم کسی داره چراغ می زنه با نادیده گرفتن و یا برخورد جدی سردش می کردم...
و خدا رو شکر به کمک خدا دانه هایی که برایم ریختند مرا به سمت دام نکشید...
قبلا مثل بقیه عادی با ایشون برخورد می کردم، محترمانه و با مراعات فاصله ها و حریم ها، همونطور که با بقیه بودم تا اینکه...
از یکی از دوستانم شنیده بودم که ایشون بهم علاقه داشته(زمانی که هنوز چادر نپوشیده بودم)... و این باعث شده بود من بیشتر ازش فاصله بگیرم. گاهی وقتی به حرفم می گرفت احساس بدی داشتم و فورا بهانه ای می آوردم و محل را ترک می کردم.
تا اینکه یکی از این روزهای چادری شدنم...
ما یک کلاس مشترک داریم...ایشون وارد کلاس شد...کنار من یک صندلی خالی بود...قبلا خودم کمی بین صندلی ها فاصله داده بودم ...ایشون با حالت بدی صندلی را کشید کنار و نشست...خِیــــــــــــــــــــلی بهم برخورد اما به روی خودم نیاوردم ... آدم سه نقطه!... بعد برگشته از نیم رخ نگاهم کرد و سلام داد، منم خیلی بی تفاوت جواب دادم.
والا من که اصلا خوشم نمی اومد ایشون کنارم بشینه اما برخورد ایشون اصلا مناسب نبود...
فرق هست بین کسی که با احترام و آرام صندلی را کنار می کشه و می شینه با کسی که اینطور برخورد می کنه...اولی داره شخصیت خودش را معرفی می کنه و به حریم خانم احترام می گذاره و دومی...
وسط کلاس همونطور که استاد درس می دادن، از روی دلجویی [احساسم این بود] ازم یک سوال درسی پرسید که خیلی مختصر و عادی جواب دادم...آخر کلاس هم خیلی سریع کلاس را ترک کردم چرا که اصلا خوشایندم نبود حتی 1 لحظه اضافه تر اونجا بمونم.
ملت! طرز پوشش من به من ربط داره و به هر کسی که منو همینطوری بخواد...شیرفهم شد؟
اصلا من عاشق این پوششم خصوصا زمانی که "مگس پران "میشه...
یک نفر آقا مابین صحبتهاش می گفت:

...زمانی که یک دختر چادری می بینم به سمتش نمی رم...
زمانی که یک خانم پوشیده دیده میشه ناخود آگاه یکسری فواصل، خصوصا فواصل فیزیکی حفظ میشه...

وقتی اینها را می گفت حس پرواز داشتم...وای خدای من...این دقیقا همون چیزیه که من می خوام...آرامش و امنیت محض! یک مرز محکم برای اینکه به مخاطب های بی شخصیت و نامحترم بفهمونی که هی! وایسا عقب! من اهلش نیستم...
من عاشق چادرم هستم مادامیکه این پالس را برای دیگران ارسال می کنه...
والسلام... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

من....بنده ی خدا هستم
نوشتن راه فرار من است از خود بی قرار خودم...آنگاه که لبریزم...!
بکوشیم زندگی را به بندگی خالصانه ی او تبدیل کنیم.

مدیر وبلاگ : آ. ن (بنده ی خدا)
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :