تبلیغات
tasnim91
tasnim91
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما-آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
چهارشنبه 26 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا


بین تمام کارهایی که باید انجام بدم و دارم به خودم التماس می کنم که به انجامشون ادامه بدم؛ شاید برای فرار...شاید برای استراحت...یا هر چیز دیگه ای که میشه اسمش را گذاشت، باز راهم به اینجا باز شد.
نمی دونم می خوام از چی بنویسم، راستش توانم در طول روز به صورت تابع نمایی رو به کاهش هست. 
گاهی وقت ها فکری که من را مصمم می کنه که بنویسم این هست که بعدها نوه های من میان اینجا و سرنوشت و خاطرات مامان بزرگشون را می خونن...منم کلی قصه دارم واسشون بگم ، خودم از این افکار خندم می گیره...اصلا معلوم نیست من تا اون موقع زنده هستم یا نه ولی خدایی اگر یک چنین چیزی باشه حتما آدرس وبلاگم را به نوه هام میدم :)) خودم از چرت و پرت هایی که الان دارم می نویسم خندم گرفته، فکر کنم آثار روزه است...:)) .

بگذار از نزدیک ترین حادثه ذهنم بنویسم چیزی که اگر یک روزی هرکسی از نسل های آینده آمد و خواند بداند که این دغدغه های ذهنی باید نسل به نسل منتقل شود و هرگز نباید یاد و خاطر ارزش ها و ارزشمند ها به سادگی محو شود...زمزمه اش هنوز توی مخیله ام داره رژه میره...همین دیروز توی محل کارآموزی، داخل اتاق بودیم که یک آقایی سراسیمه وارد شدند...
قبلش این توضیح را بدم که سارا، هم اتاق من و خانم مهندس جزو کارکنان بخش امورمالی-درآمد هست ولی به دلیل طرح انطباق (تفکیک جنسیتی کارمند ها) اتاقش از مسئول درآمد که آقا هستند جدا هست و کنار ماست.
داخل اتاق بودیم که یک آقایی سراسیمه وارد شدند...رو به سارا...خانم من شکایت دارم...
سارا+من+خانم مهندس : !!!!
-توضیح بیشتر لطفا؟
خانم من موقع عملش هست و دکتر ... میگه تا n تومان پول نگیرم عمل نمی کنم (بهش میگن زیرمیزی!!! اصطلاحش هم بیانگر همه چیز هست)...اون آقا اینطور ادامه دادند که : اولا که این گرفتن این پول قانونی نیست، دوما اگر اتفاقی واسه خانمم بیفته، من میدونم و ایشون!!!
سارا اون آقا را دعوت به نشستن و آرامش کرد و بهش یک برگه داد که شکایتش را بنویسه...
اون آقا شکایتش را که نوشت وقتی برگه را امضا میکرد جملاتی گفت که خیلی توی ذهنم برجسته شده : من نمیدونم انسانیت کجا رفته؟ 21 ساله که ترکش توی کمر منه...برای کی؟ هان؟ برای کی؟...
حداقل من جوابش را می دونستم...برای همین دکتری که توی امنیت و آرامش درسش را بخونه و بعدم بیاد خداتومان پول زیرمیزی بگیره از کسی که برای تامین این امنیت جان و سلامتیش را کف دستش گذاشت...
دلم گرفت...خیلی زیاد...
اون آقا به سمت دفتر رییس بیمارستان راهنمایی شد و من توی فکر فرو رفته بودم که سارا گفت "نمیدونم ما هم اگه یه روزی به این جاها می رسیدیم همینطوری می شدیم؟"
با تمام وجودم و تک تک سلولهام گفتم: " اگر قراره من یک روزی اینطور آدمی بشم امیدوارم هرگز به چنین جایگاهی نرسم."
اینکه انسانیت را فراموش کنی، چشمهایت را روی درد دیگران ببندی و بگی پول!!!! 
گاهی توی یک لجن و لجن زاری غرق میشی که دیگه بوی ناخوشایند اون آزارت نمیده، چرا؟ چون عادت کردی...
خدایا اگر قراره از این عادت ها بکنم مرگم آرزوست...

این منم...منی که حالا اسم چندین شهید را از برم...حالا دیگر بلدم از روی تصاویر یکسری ها شان را تشخیص بدهم...میدانم چه شد که شهید شدند...وصیت نامه هاشان را زیر و رو می کنم...دست نوشته هاشان را می خوانم ...
حالا هربار تلویزیون از شهیدی صحبت می کند گوشهایم ناخودآگاه تیز می شود...توجه می کنم و منتظر عنایتی دیگر از این مردمان زلال خدا می مانم...
این من همان منی است که در بین سرچ های بسیاری که انجام می دهم حالا مطالبی هم راجع به شهدا پیدا می شود...
این منم...منی که حالا این "من" جدیدم را دوست تر دارم ...همه ی داستان هم زیر سر دو شهید عزیز، شهید حاج امینی و شهید چمران است. :)


پ.ن: چند روز پیش شبکه اصفهان در مورد شهید رمضان رمضانی صحبت می کرد که اتفاقا در ماه رمضان هم شهید شده اند :).در موردشان جستجو کردم ولی متاسفانه مطالب گسترده  و قابل توجهی نبود.:(
پ.ن: لیست کارهام جلوم داره نیشخند می زنه، شیطونه میگه بیخیال شم برم استراحت کنم. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا


یک ساعت تمامه دارم با خودم کلنجار میرم ، خوابم نمی بره؛ به برکت ماه خدا جغد شدیم رفت :)))
من نمی دونم چرا فقط من توی خونه اینطوریم؟؟!! الان همه در خواب ناز هستند شکر خدا...
داشتم به خودم شک می کردم که من چیزیمه؟ اومدم سر نت دیدم...:دی... همه آنلاین...:))) اینکه میگم همه آنلاین یعنی چیزی حدود 10-11 نفر با هم اونم توی اون ساعت!!که توی لیست چت من پدیده ی بسیار نادریه؛ نیمه شبی، بسی نشاط و خنده رفت در تنهایی!!! اون شکم هم نسبت به خودم برطرف شد...یعنی الان حداقل به همه شک دارم :))
ماه مبارک لحظه لحظه اش واسه هممون برکته...اگر حواسمون باشه(روی صحبت با خودمه)، وقتی تشنه ای...وقتی گرسنه ای...وقتی توی برق آفتاب  رسما داری تبخیر میشی...وقتی 16 ساعت روزه (که امیدوارم فقط تشنگی و گرسنگی نباشه و تا درصدی مقبول درگاه خدا هم باشه) بی حوصله ات می کنه و نهایت تلاشت را می کنی که هنوزم لبخند بزنی و مهربون بمونی...رمضان بزرگترین استاد صبر و شکیباییه...
رمضان بزرگترین فرصت برای گام برداشتن به سمت خداست. پیشنهاد می کنم یک برنامه ی ویژه برای این ماه داشته باشین. حتی اگر خواندن روزانه 1 آیه قرآن همراه با معنی و تفسیر +اندیشه باشه. یا یک پیشنهاد دیگه اینکه هر روز یک صفت ناپسند را در خودتون دنبال کنید، منظورم اینه که تمام روز در تمام اعمالتون فقط حواستون باشه که آیا ردی از این صفت ناپسند در شما وجود داره یا نه؟ آیا در موقعیتی قرار گرفتید که این صفت فرصت نمو پیدا کنه؟ عملکرد و مدیریتتون توی اون موقعیت را چطور ارزیابی می کنید؟ مثلا فردا غیبت، پس فردا بداخلاقی و ترش رویی، بعدش نگاه به نامحرم و... خیلی جالبه؛ امتحان کنید، یه جورایی با خودتون توی رقابت قرار می گیرید، یک جاهایی خودتون را سرزنش می کنید و یک جاهایی تحسین...تحسین ها به شما عزت نفس میده و سرزنش ها انشاا... انگیزه! امیدوارم تحسین هامون بیشتر از سرزنش ها باشه :)
رمضان همه مان زیبا...

دوستت دازم ماهِ خدا 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 22 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا


اینجا جَمَل است بین نفس و دل...چرا جَمَل؟ چون جمل یک جبهه اش طلحه و زبیر، مصلحت بینی و خودخواهی و نفاق و خودپرستی و هرآنچه پست و فرومایه [نفس] بود و جبهه ی دیگرش علی، نماد کامل شکیبایی، عدل، خدا پرستی، بزرگی، انسانیت، فهم،همه چیز...همه چیز...کسی که گاه می اندیشم وجود مقدس و متعالی اش نمایش گوشه ای از عظمت و زیبایی بیکران تو بود...نازنین خدا...دست مریزاد...همین یک گوشه از زیباییت آنقدر بزرگ و عظیم است که نَفَسِ عاشقانش را بریده...به قول استاد و شهیدِ من، براستی که علی زیباترین سروده ی هستی است. 
چرا نفس و دل؟ نفس سرزمین هموار برای تازیدن های شیطان است و دل حرم الله، دل تخت پادشاهی خداست...
ای داد...می بینی خدا؟ از هر کوچه ای که وارد می شوم تا کمی بنویسم...کمی واژه ها را صف کنم در نهایت هر طوری که شده به علی ختم می شود...به علی می رسد...چه کنم؟ از هرچه می خواهم کامل ترینش را مثال بزنم از علی یاد می کنم...
داشتم می گفتم از جَمَل، تو دوباره واسطه شده ای...مهربان که باشی همین است...همه چیز را بهانه می کنی که مهربانی کنی...حتی رمضان را...
نمی فهمم این همه اصرار برای چیست؟ تو که الله صمدی...بی نیازی...چه من خوب باشم چه بد...چه دوستت داشته باشم چه نداشته باشم...خودمانیم ... مگر می شود تو را دوست نداشت؟...می شود به آب بگویی خیس نباش؟!...




سه دغدغه ی فکری
-خواهش می کنم زمانی که نیازمندی به ما مراجعه می کند، عزت نفس او را خرد نکنیم، خواهش می کنم، خواهش می کنم حتی اگر نمی خواهیم کمکش کنیم با لبخند و احترام بگوییم "نمی توانم کمک کنم"...دروغ ندارم و ... هم نمی خواهد بگوییم. فکر می کنم که خدا هم به سادگی در مورد کسانی که با رفتار، زبان یا حتی نگاهشان به شخصیت دیگران لطمه می زنند، کوتاه نمی آد. کمی به خودمون بیاییم، مگر چقدر دیگر قرار است زنده باشیم؟! مطمئنم اگر همین الان به ما بگویند 1 ساعت بیشتر فرصت نداری، با همه مهربان می شویم...خب مگر چیزی غیر از این است؟ مگر ما می دانیم چقدر دیگر فرصت داریم؟ 1 سال؟1ماه؟1 هفته؟1ساعت؟1 دقیقه؟1ثانیه؟...
-به نظرم خدمه و کارمندهای رده پایین تر به شدت باید مورد احترام قرار بگیرند. همین که برای روزی حلال حاضر شدن در چنین پستی قرار بگیرن خودش کلی فشار روحی به همراه داره به نظرم (هرچند به مرور زمان عادت می کنند) ولی این به معنای این نیست که ما می تونیم عزت نفس و شخصیت شون را هر طور که می خواهیم تا بزنیم، هر طور دلمون می خواد صداشون کنیم یا باهاشون برخورد کنیم، همه چیز باید با خواهش باشه، حتی در مواردی که ما می دونیم وظیفه است...باید با احترام باهاشون برخورد کرد طوریکه عزت نفس شون زیر سوال نره،یادم بماند... هرکس در هر پستی که باشد یک انسان است...
-و اینکه یکی از ناپسندترین صفات واسه یک مدیر، دهن بینی هست...حالا نه تنها مدیر، همه ولی خب دیگه واسه مدیر واویلاست...
(منظورم مدیر محل کارورزی ام نیست، این جمله زمانی که یکسری بحث ها شد در ذهنم نقش بست.)


پ.ن : قسمت اول نوشته را صبح نوشتم، قسمت دومش را ظهر، دلم می خواست قسمت اول که یک نیایش رمضانی بود کاملتر کنم ولی فعلا رمقی نیست...احساسم هم همراه با آب بدنم تبخیر شده...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا



یک چیزی اندیشه ام را قلقلک می دهد...یک حس غریب...یک چیزی شبیه یک پرسش که همیشه در کوچه پس کوچه هایش پرسه میزنم و در نهایت هم آنچه از این پرسه ها عایدم می شود، عطش است... .
نمی دانم هایی که پریشانم می کند و به خود مشغول...من نمی دانم...نمی دانم چه می شود که یک انسان چنین بزرگ می شود...و نمی دانم چگونه می شود که وجود یک انسان می شود تخت پادشاهی تو...می شود تجلی گاه تو...
و هزاران نمی دانم دیگر...
من نمی دانم این هایی که خود را جا می گذارند...اینهایی که یادشان می رود خودشان را با خودشان ببرند، به کدام سو می شتابند؟ در تو چه دیده اندکه مستانه و شکیبا در درد می غلتند، چه چیزیست که نشان آنها داده ای و نشان من نمی دهی و هر روز بر عطشم می افزایی...
و هزاران نمی دانم دیگر...
من نمی دانم ...ولی دیده ام یا شنیده ام یا حس کرده ام...همچنان که بر وسعت روح کسی افزوده می شود دیگر درد را قدرت سیطره بر آن نیست... . و عجیب انسانهایی هستند...همین هایی که جز از جنس خودشان درکشان نمی کنند، همین می شود که غاده به چمران می رسد و ... و اینها به هم خیره نمی شوند بلکه با هم خیره می شوند...خیره به تو...تویی که خیلی برایم عجیب هستی...حداقل در این لحظات... .
دارم به این فکر می کنم که چه می شود که هرکه را دوست تر می داری ابتدا در خون خود تطهیر می دهی؟...
و من در این انزوا ...در این سکوت به این فکر می کنم که با این همه "نمی دانم "هابم چگونه این سینه، این اقیانوس آشوب را آرام کنم...
حیران توام...
و هزاران نمی دانم دیگر...
 تو از دایره ی درک من خارجی ... قبول...ولی یعنی دعوت چشمان ملتمس من را به قدر یک افزایش شعاع هم پذیرا نخواهی بود؟
نمی دانم و هزاران نمی دانم دیگر...









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
به نام خدا



بیمارستان برای کارکنان و پرستاران و پزشکان یک کلاس تقریبا 9 ساعته (3 تا 3 ساعت) تدارک دیده بود. موضوع این کلاس مهدویت و زندگی منتظران بود. این کلاس در 3 جلسه تشکیل شد.
جلسه ی اول یک حاج آقایی آمدن و در مورد غیبت امام، نشانه های ظهور، وظایف کلی منتظران و ... سخن گفتند. هیچکس توی جلسه آرام و قرار نداشت و مدام رفت و آمد می کردند؛ اداری ها بهانه شان این بود که ارباب رجوع دارند و پرستار و پزشک هم این که بخش شلوغ است و من می روم همکارم بیاید و... .
روز دوم با یک حاج آقای دیگه جلسه برگزار شد و باز اوضاع به همین منوال بود. اما روز سوم...سخنران جلسه فوق العاده بود، آنچنان بیان شیوا و زیبایی داشت، آنچنان خوب با مخاطب ارتباط برقرار می کرد و با لطایف الحیل شنونده را جذب سخنان خود می کرد که دلم می خواست دست مریزاد بگویم بهشان؛ بعلاوه ی همه ی اینها لهجه ی شیرین و غلیظ اصفهانیش هم چاشنی شده بود.
اما مساله ی خیلی جالب برای من این بود که، همان آقایان و خانم هایی که در دو جلسه پیش به وضوح احساس می کردم مایل نیستند در جلسه باشند و به اجبار آمده اند و مدام هم رفت و آمد می کردند این بار ردیف اول نشسته بودند. خنده ام گرفته بود بلافاصله که کسی از ردیف اول بلند می شد صندلیش توسط افراد عقب تر پر می شد. آنچنان چشم به دهان این حاج آقا دوخته بودند که بیا و ببین.
حتی جوانتر ها هم این بار آمده بودند و حتی سارا !!!! سارا که اون همه غر می زد این بار کنار من ساکت نشسته بود و سراپا گوش شده بود؛ هراز گاهی هم به حرفهای حاج آقا می خندید و به من می گفت نمی شد هر سه جلسه این حاج آقا بیاد؟ چقدر مطالب مفیدی میگه!
برای من که در هر سه جلسه شرکت کرده بودم خیلی جالب بود، زمینه ی صحبت همان بود، فقط سخنران عوض شده بود! خنده ام گرفته بود یکی از همین افرادی که جلسه ی پیش می گفت من می روم که همکارم بیاید، این جلسه سوم آمدند دنبالش، هرچقدر بهش می گفتن بیا برو بخش، باهات کار دارن، نمی رفت!!!! می گفت بگین الان تمام میشه میام!!! :))))
لذت برم، لذت بردم، لذت بردم نه از حرفهای حاج آقا، نه از اینکه خوب حرف می زد...از اینها هم البته لذت بردم ولی اینها لذتی است که من شخصا می برم، این لذت بردنی که ازش می خواهم بگویم یک چیز متفاوتی است، یک احساس خوبی داشتم، یک لذت و احساس افتخاری که بله اسلام ما این است! شمایی که فرار می کنید از این جلسات، ببینید اسلام این است...حالا خودتان گوش شده اید و آنچنان دیده به دهان این بنده ی نیک خدا دوخته اید و لذت می برید که نمی شود جدایتان کرد، از اینکه بنده ایست در میان بندگان خدا که می تواند مبلغ خوبی برای دین عزیز اسلام باشد و از مهدی سخن بگوید با همه ... و همه با لذت بشنوند بدون اینکه این "همه" یکسان باشند، چه از نظر سطح مذهبی بودن، چه از لحاظ پوشش، چه سطح تفکر و... 
حاج آقا هم انگار متوجه اوضاع شده بود، نرخ انتقال اطلاعاتش را بسیار بالا برده بود، انگار که دری به رویش گشوده شده بود و تا باز بودن در باید استفاده را می برد.
آخر جلسه فوق العاده بود...دلم میخواست عکس بگیرم ولی خب رفتار درستی نبود و نمی شد، یک عالمه آقا و خانم و جالب تر اینکه جوانتر ها، دور حاج آقا جمع شده بودند، شماره تلفن می گرفتند، سراغ جلسه های سخنرانی شان را می گرفتند...
وجودم از شعف پر شده بود، خدایا شکر...
گاهی که می بینم اطرافیانم متاسفانه از یکسری معنویات دور افتاده اند، با تمام وجودم دلم می خواهد به راه راست هدایت شوند و از "آرامش حضور دوست" لذت ببرند...
نه اینکه خودم را خیلی جلوتر و بالاتر از آنها ببینم...نه هرگز...این صرفا بیان یک احساس دلسوزانه بود بدون اینکه هیچ ادعایی داشته باشم...


در پست های اولی که در مورد کارورزی گذاشتم گفته بودم که دستگاه پمپ سرم آلارم می زند و ... .چند وقت پیش مشکلش حل شد ولی زمینه اش پیش نیامده بود که از آن بنویسم.
مهندسان گرامی، بعضی موارد با جمع آوری و تحلیل داده های "آماری" حل میشود...لطفا یک دقیقه سرتان را از داخل دستگاه بیرون بکشید! (خطاب به خودم، البته من هنوز مهندس نشدم!)
امان از این جامعه پرستار و پزشک!!! چند وقت پیش من و خانم مهندس سری به CCU زدیم و خانم مهندس اتفاقی ازشان پرسید "شما با پمپ سرم ها مشکلی ندارید؟ تا الان آلارم و ... که رفع نشده باشه داشتین؟" جواب فوق العاده بود " همش آلارم می زدن، ما هم کنارشون گذاشتیم و همونطور دستی سرم را تنظیم می کنیم." خب چرا اطلاع ندادین؟؟؟؟؟؟!!!!! این در حالی هست که اطلاع دادن این موارد فقط با تیک زدن جلوی دستگاه مورد نظر توی محیط نرم افزار هست.
وقتی فهمیدیم تعداد مشکل داران (!) زیاد شده است باید به چیز دیگری شک می کردیم...که با پیگیری های خانم مهندس و پرس و جو از شرکت متوجه شدیم نوع "میکرو ست" مورد استفاده و میزان شفافیت و ارتجاعی بودنش برای سنسور پمپ سرم مهم است!!! منظورم از میکرو ست همان شیلنگ و سایر اجزایی است که سرم را به دست بیمار وصل می کند. پمپ سرم با مارک خاصی از میکرو ست ها خوب عمل می کرد و به نوع خاصی آلرژی داشت و آلارم میزد...با خانم مهندس سری به داروخانه بیمارستان زدیم و خواهش کردیم فقط فلان مارک خریداری شود...والسلام!


دیشب هرکاری می کردم خوابم نمی برد...دستم هم به نوشتن نمی رفت...الان انگار با سونامی نوشتن مواجه شدم. :)).
امروز در راه برگشت از جلسه توی اتوبوس نشسته بودم...یکسری بروشور مطالعه به صندلی ها وصل کرده بودن که خیلی جالب بود...یکیش که در مورد شهید بهشتی بود به صندلی جلوی من نصب بود که از خوندن همش لذت بردم ولی یکی از نوشته هاش واسم درخشید...این دقیقا جواب سوال من هست...هرچقدر به زندگی شخصی شان نزدیک می شوم و در موردشان در جستجوهایم مطالعه می کنم, بیشتر تجلی ایمان را در آن می یابم...آیا این کافی نیست برای پیروی، شیفتگی و اطاعت رهبر عزیزمان؟؟؟؟ نرم نرمک دارم می فهمم...هرچند دیر...
اعتراف می کنم من پر از نادانی و ادراک شکوفا نشده ام...تازه طعم برخی چیزها را دارم می چشم...این من نیستم...این پنجه ی آفتاب است که غنچه های وجودم را یکی یکی شکوفا می کند...و آفتاب غیر تو کیست؟


خود عکس را می گذارم:










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا



یک مشکل عمده ای که من تا الان در بیمارستان مشاهده کردم و زمانیکه با خانم مهندس در این باره صحبت می کردیم ایشون هم آن را تایید کردند، این است که پزشکان و پرستاران به سختی روش های سنتی را کنار می گذارند و اینرسی فوق العاده بالایی برای هم گام شدن با تکنولوژی روز دارند.
مثلا یک سیستم رگ یاب  که تولید داخل هست و به نظرم بسیار هم می تواند کارآمد باشد استفاده ی زیادی ندارد. چرا؟ چون پرستار نحوه ی استفاده ی دقیق را بلد نیست، کنارش گذاشته و به همون روش سنتی اکتفا می کنه.
این در حالیه که برای پیدا کردن رگ یک کودک یا نوزاد یک عالمه وقت و انرژی صرف میشه بعلاوه چقدر اون کودک اذیت میشه. چند روز پیش با خانم مهندس به اورژانس رفتیم تا سری به دستگاه الکتروشوک بزنیم. صحنه ای دیدم که هم من و هم خانم مهندس به شدت ناراحت شدیم. داشتند برای سرم زدن به بچه ای ازش رگ می گرفتن و یک عالمه خون روی زمین ریخته شده بود، گریه های اون بچه که هنوز از یادآوریش دلم می لرزه بماند.
حالم بد شد، از خانم مهندس معذرت خواستم و بیرون ایستادم و همراهیشون نکردم (اونوقت به من میگن چرا پزشکی نخوندی؟). بروشور و راهنمای کاربری دستگاه رگ یاب بیمارستان را مطالعه کردم و توی این فکرم که به خانم مهندس پیشنهاد بدم روی این دستگاه یک وقت بگذاریم و ببینیم در عمل چقدر این دستگاه واقعا می تونه کارآمد باشه و بعد با هماهنگی مدیریت بیمارستان یک دوره ی آموزشی برای بخش های مختلف علی الخصوص اورژانس و نوزادان بگذاریم که از این دستگاه استفاده کنن. جالبه ها، دستگاه هست ولی کنارش گذاشتن!!! یک جورایی به نظرم باید بهشون اثبات بشه این دستگاه کارآمد هست. حالا اینکه چطوری، احتمالا خودم شخصا باید نمونه بشم .()






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 14 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا



به دور از سنت خداست که کسی را که قصد می کند از گناه دوری کند، یاری نکند؛ حتی اگر آن فرد، کسی مثل من باشد!

هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

مولانا



دیروز علیرغم تمام اصرار ها و بیانات با تحکمی (!) که در طول روز شنیده بودم، تا دیر وقت هیچ حرکتی در راستای آماده شدن نکردم.
-تو هنوز آماده نشدی؟؟!!!!
-من: 
با خونسردی:
-خیلی خب آماده شین حداقل ببرمتون خونه ی مادرجون!
-من: 
آتش آنهمه اصرار سرد شده بود و این عجیب و باورنکردنی به نظر می رسید، نه! کم لطفی است اگر بگویم باور نکردنی...چرا که:

گر نگهدار من آن است که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

بماند که پس لرزه ها به صورت زنگ و پیامک بچه ها همچنان ادامه داشت؛ هرگزم شوق رفتن به آن مجلس نبود ولی اینکه ابراز می کردند دوست داشتند من هم باشم، مرا به دلتنگی عجیبی می رساند...دلتنگی اینکه دوست دارم بدانند که علیرغم فاصله جهان بینی و اعتقادی که پیدا کرده ایم، همچنان همه شان را دوست دارم و هرگز خود را بالاتر از آنان نمی دانم...ایکاش باور کنند! در واقع باید از راه های دیگری جبران کنم... .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 13 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا



خدایا ... اینطور نمی شود،بیا تقسیم کار کنیم... صبوری و مقاومت از من...راه حل از تو...ساعاتی بیشتر باقی نیست...دریاب...








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا


خواب عجیبی بود، خواب دیدم همه خونه ی پدربزرگ پدری ام جمع هستیم. مادربزرگ من حدود 5-6 سال است که فوت شده است. خواب دیدم مادرجون بالای مجلس نشسته بود همین که من وارد شدم بی توجه به همه فقط نگاهم به او ماند که به من لبخند می زد و قربان صدقه ام می رفت. دستش را به سمتم دراز کرده بود درست مثل قدیم ها که هر وقت خانه شان می رفتم در بدو ورود و در زمان خروج می بوسیدمشان. انگار این بار هم منتظر بود تا بروم و ببوسمش. با اشتیاق جلو رفتم و خم شدم و دستش را بوسیدم، نیم نشسته شد و صورتم را بوسید بعد یک دفعه نگاهش جدی شد و انگشت اشاره اش را به نشانه ی نصیحت بالا آورد و گفت: مواظب چادرت باش! سفت چادرت را بگیر! و با دستش به بقیه اشاره کرد و گفت مبادا تو مثل این ها کنی...
یکدفعه از خواب پریدم ساعت تقریبا 4 صبح بود و از پنجره ی اتاقم صدای اذان می آمد...غم عجیبی در دلم نشست...سلام  بر سحرخیز مدینه...



پنج شنبه یکی از این عروسی های کذایی هست که برای نرفتن به آن مجلس باید با یک قوم روبرو شوم.
تو گوشه گیر شدی...بی خود شلوغش می کنی...افسرده شدی...(من و افسردگی؟؟؟!!!!خدا نکند.)
ما که مجالس مون مجالس حرام و ... نیست، نهایتش یک موسیقی و پایکوبی هست که تو می تونی شرکت نکنی...ای جانم،اینا حرام نیست؟؟؟ اصلا شرکت توی اون مجلس یعنی تایید بر کارهای اونها ... 
آدم نیاز داره به این شادیا...چیزی خورده توی سرت؟...مگه میشه نیای؟ تو اونموقع که تهرانی هیچوقت هیچ مهمونی نیستی باید از بابا و مامانت سراغت را بگیریم حالا هم که اینجایی میخوای نیای؟... اومدی نسازیا یه شب که هزار شب نمیشه!
دخترهای فامیل هم که هنوز باور نکرده اند جنس دغدغه های من دیگر فرق کرده و شبیه مالِ آنها نیست هنوز زنگ می زنند و هماهنگ می کنند برای تدارکات رفتن به عروسی برنامه ما این است تو چکار می کنی؟... من؟؟؟؟؟!!! من کاری نمی کنم!!! سعی می کنم با خنده و شوخی و مهربانی و ... همه را از سرم باز کنم...
به مامان و بابا میگم شماهام نرید...میگن: وای! نمیشه که آخه...میدونی چقدر ناراحت میشن؟ میدونی چقدر کدورت پیش میاد؟ میگم خب واسه آخر مجلس بریم...دختر! اونوقت میگن چقدر دیر اومدن و واسه شام اومدن و... .میگم خب شام مون را بخوریم و بریم. وای! بهشون برمی خوره! مامانم میگه: نمیشه نیای، بیا و اونجا برو توی محوطه باغ قدم بزن!!!! یا اصلا هندزفری بیار بذار توی گوشت!!! خدااااااااااااا...کلی خندیدم به پیشنهادای مامان بابا...آخر سر هم مامان گفت اگه سراغت را گرفتن من نمی دونم چی بگم. حالا خدارو شکر مامان بابا احساسات مذهبی و معنوی من را درک می کنن و اذیتم نمی کنن وای از طعنه ها و حرفهای بقیه که همشونو با خنده و سربه سر گذاشتن و شوخی رد می کنم...چیزی ازشان به دل نمی گیرم...می فهمم شان...یک روزی خودم هم خیلی چیزها را درک نمی کردم (البته الان هم خیلی درک بالایی ندارم ها فقط می تونم بگم یکم روبراه تر شدم شکر خدا)
حالا این ها هیچی...موندم جواب حاکم بزرگ را چی بدم؟ (بابابزرگم :)))) )
خواهرم داره واسه کنکور میخونه و از این آزمون ها شرکت کرده...احتمالا نیامدن او را بهانه می کنم و من نیز خواهم جَست...دلم نمیخواد توی دینداری به افراط برسم و به قولی بخوام از پیامبر هم جلو بزنم، دوست دارم همه چیز منطقی و عقلانی و طبق دستورات اسلام پیش بره...(البته این دوست داشتن به این معنا نیست که همش را دارم عمل می کنم و به به چه دختری و ... خیر از این خبرها نیست ما هم از این ها بلد نیستیم! تازه کلاس اولیم :) ) به همین خاطر رفتم به سایت eporsesh و با حاج آقا مساله را بررسی کردیم.
حرام است! نه بندی دارد و نه تبصره ای...و السلام!
یکبار یک چیزی جایی خواندم که از آن به بعد خیلی تصمیم ها گرفتم و یکیش هم این بود که توی مجالسی که دل امام زمانم را می شکنه شرکت نکنم...
الان سرچ کردم و پیدایش کردم. حتما بخوانید :



پ.ن : کلا اینجا همه با هم روی یک چیزی اتفاق نظر دارند. اینکه : یک چیزی خورده به سرم... منم باهاشون موافقم...هوای تو به سرم زده... همین! :)...آرامم...تو هستی...می دانی ام...تو هستی...بخیر بگذران...!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا


گاهی دلم می خواهد یک قیچی بر دارم و امتداد برخی نگاه ها را ببُرم... بعد هم یک سوزن و نخ و امتداد برخی لباس ها را بدوزم... ولی یک چیزی ته دلم به من نهیب می زند...هان؟ چی شده؟ خودت خیلی کارت درسته؟ از راه نرسیده خیاطی شده واسه خودت؟...دلم می گیرد...لب بر می چینم...نه من خوب نیستم ولی آخه...خجالت می کشم از شهدا...خجالت می کشم از چمران...این ها را تازه یاد گرفته ام...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا



کم کم دارم با شهدای خانم هم آشنا میشم و این خیلی حس خوبی به همراه داره.
امروز به یک لینکی خوردم که الان دارم ذوق مرگ میشم...همیشه دوست داشتم بدونم چه کسایی هستن که با من توی یک روز و یک ماه به دنیا اومدن امروز یکی از هم تولدی هام را شناختم؛ افتخار بزرگ تر این که ایشون  شهید هستند و خانم؛
خانم، دست ما را هم بگیر.
 شهید صدیقه رودباری
دنبال تصویر مزارشون بودم ولی متاسفانه روی مزار شهید روز و ماه تولد شهید ذکر نشده :(. اما ایشون متولد 18 اسفند هستند.
باید بیشتر در مورد شهدای خانم جستجو کنم. البته پشت هر شهید مرد که به سوی معبود شتافت یک شهید زنده زن استوار ایستاد.کتاب "دا" را حتما بخوانید...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

به نام خدا

 

"زیباترین سروده ی هستی، علی "

نوشته شهید چمران (شهیدِ من)

نمی دانستم چگونه می توان برخی شیفتگی ها را شرح داد. هرچه فکر می کردم که چگونه این احساس شوقی که هربار پس از نام تو در دلم فوران می کند را شرح دهم واژه ای هم طراز آن نمی یافتم گاهی می نوشتم می نوشتم می نوشتم ولی دست آخر آن احساس رضایتی که باید می بود، نبود...احساس کودکی را داشتم که می خواهد زبان بگشاید و سخن بگوید ولی ادای کلمات را بلد نیست...حتی نمی داند چه باید بگوید...کتاب استاد را که بدست گرفتم، انگار که عطش سالها با کلماتش می رفت تا اندک اندک فرو نشیند...چقدر زیبا و از عمق جان با علی سخن می گوید...و چه حیرت انگیز ... استاد...اینها همه حرفهاییست که دوست داشتم با مولا بگویم ولی بلد نبودم...عشق بر مرکب جملات و کلمات شیرین استاد می تازید...و من محو قلم استاد شده بودم...درست مثل کودکی که به لبانت خیره می ماند تا ادای کلمات و سخن گفتن بیاموزد...

بنگرید عشق بازی چمران با علی را ...

"انیس تنهایی من، غمخوار من هنگامی كه كوهی از غم مرا می‏فشرد، تسلی‏بخش قلب مجروحم هنگامی كه در آتش درد می‏سوزم، در طوفان‏های حوادث، در گرداب‏های خطر و نابودی، هنگامی كه كشتی شكسته‏ی وجودم بر تخته سنگ‏های كینه و نفرت برخورد می‏كند، و باران تهمت و افترا بر من می‏بارد، در تاریكی ظلمت، كه دیگر هیچ امیدی ندارم و همه‏ی راه‏ها كور شده است و دل به نیستی نهاده‏ام و فقط توكل علی‏الله قلبم را روشن كرده است، آن‏جا علی كشتیبان كشتی شكسته‏ی وجود من است. علی، علی، ‏علی، چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ چه‏طور نام تو را كه بر قلبم گره خورده است، بر زبان آورم؟ چگونه عشق ازلی‏ام را به تو كه در سراچه‏ی دلم نهان شده است و گوش نامحرم را جای پیغام ملكوتی او نیست، بازگو كنم؟ علی چه بگویم؟ كه مرا ممكن است به شرك متهم كنند؟
اگر پرستش جز ذات خدا مجاز بود، بدون شك تو را می‏پرستیدم. تو تجلی خدایی، تو تجسم صفات خدا و معیارهای خدایی، تو خلیفه‏الله علی‏الارضی، تو هدف انسانیتی، تو خدا نیستی؛ ولی وجود تو را جز خدا پر نكرده است. علی آرزوگاه راز و نیازهای شبانه‏ی من، آه‏های سوزان صبحگاهی من، ناله‏های دردآلود من زیر شكنجه‏ی ظلم، فریادهای پر خروش قلب سوزانم در ظلمت‏كده‏ی جهان

اگر پرستش غیر از خدا مجاز بود!علی را می پرستیدم.به خود اجازه نمیدهم که برای شناخت علی کلمه ای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصیت او و زندگی پرماجرایش را تجزیه و تحلیل کنم. شناخت علی فقط به قدرت عشق میسر است و فقط عشق اجازه دارد به حریم علی نزدیک شود. من هم فقط به قلب سوخته خود اجازه میدهم که از علی سخن بگوید و فقط به حرمت عشق جرات میکنم به علی نزدیک شوم. اگر شعله عشق او در دلم زبانه نمی کشید ابدا به ساحتش جسارت نمیکردم و نامش بر زبان نمیراندم.ولی چه کنم که سرتاپای وجودم در عشق او میسوزد ... "

 

 پ.ن: باران بزن به سقف خانه ی دلِ تنگم...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا


*لینک هایی که گذاشتم اونایی نبود که میخواستم بگم ببینید. اشتباها اونایی بود که آخر دیده بودم. بیشتر منظورم قسمت سوم بود که سر سفره ی نذری همه خانم ها غیبت می کنن و... . یا اون قسمتی که آمنه رفته بود خرید.:)
مثلا اومده بودم نت به کارهام رسیدگی کنم، راهم به سمت لینک های مرتبط با فیلم کتاب قانون کج شد و قسمت هایی از اون را در لینک زیر تماشا کردم، یک جاهایی تامل و یک جاهایی هم، هم حسی را واسم به همراه داشت :


فیلم قدیمی هست. اما اگر مثل من ندیدید، این قسمت هاش را ببینید.

قسمتی از دیالوگ آمنه(ژولیت) به رحمان :

کرم ابریشم که از پیله بیرون اومد، دیگه اسمش کرم نیست...پروانه است رحمان!




نیکان، امروز رزق معنوی من این چنین به دستم رسید که با شما قسمت می کنم:

ذکر " لا اله الا الله و لا نعبد الا ایاه مخلصین له الدین" را اگر 1000 مرتبه در ماه مبارک شعبان بگویید خدا بر اخلاص تان می افزاید.
میدانیم که اعمال پذیرفته نیستند مگر با اخلاص. فرصت را از دست ندهیم. و صد البته بهتر از من می دانید که ذکر چند مرتبه دارد : زبانی،قلبی،عملی. مسلما نتیجه زودتر حاصل خواهد شد اگر حداقل تا مرحله ی 2 پیش برویم. 
التماس دعا






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 6 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا



در یک وبلاگ زیبا که به توصیه دوستم به آن سر زدم و عکس زیر را هم از آن برداشتم، برای انس با شهدا راهکار جالبی داده بود. نوشته بود یک دوست شهید انتخاب کنید و بعد مراحل انس را نوشته بود. اینکه بک گراند گوشی و لب تاب بشه عکس دوست شهیدمون و قدم تا قدم تا این رفاقت و انس شکل بگیره. یاد انیس شهید خود کردم :) :

shahid207.mihanblog.com



همانطور که قبلا گفته بودم، اگر شهید من افتخار دهند قرار است این بار انشاا... با کتاب "زیباترین سروده ی هستی،علی" همراه استاد باشیم.
التماس دعا که خدا این سعادت این انس و الفت را از من سلب نکند.
چمران بزرگ به یادت هستم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 6 تیر 1392 :: نویسنده : آ. ن (بنده ی خدا)
به نام خدا



اینقدر امروز آهنگ شکست عشقی و غم زده به خورد روح لطیفم(!) دادن که الان احساس می کنم دلم گرفته؛ روح منم ساده...زود به خودش می گیره...غمناک میشه ...
به نظرم فقط موسیقی شاد نیست که حرام هست، بعضی موسیقی هایی که سوزناک هستند و آدم را غمناک می کنند هم حرام هستن. واقعا یه جور لطمه است واسه روح؛ 
از آن زمانی که تصمیم گرفتم آدم خوبی باشم، آرام آرام یاد گرفتم باید آهنگ هایی که گوش می کنم را فیلتر کنم...روند سختی بود ولی شکر خدا به نظر خودم موفق بودم. الان میل به گوش کردن آهنگ های چنان در من کاملا فروکش کرده و به یاری خدا سعی می کنم باز هم رعایت کنم. 
از اول هم با آهنگ های شکست عشقی و... رابطه ی خوبی نداشتم؛ آهنگ هایی که معناگرا بودند برام جالب تر بود. هنوز هم همینطوره. موسیقی واقعا یکی از اون ورودی های خطرناکی هست که برای ما خیلی از تاثیراتش روی سیستم وجودمون واضح و مبرهن نیست ولی مهندس وجود ما توصیه کرده که گوش نکنید، حالا اینکه ما اینطور توصیه ها را جدی نمی گیریم بماند. خدایی خیلی حرفه ها...خدا با اون عظمت، توصیه ای به ما می کنه، که این کار را نکن ضرر داره...ما جدی نمی گیریم و راه خودمون را پیش می گیریم. واقعا جالبیم ما...خصوصا من :) .
به یک جایی از زندگی (شایدم مردگی) که رسیدیم می فهمیم، هر چیزی خدا خواسته برای خودمون بوده... .
یکی از بچه های فامیل به نام "شمیم" که من را هم سن خودش می پنداره و من هم اجازه دادم توی تصورات بچگانه اش باقی بمانه؛ یک بار اومده بود خونه بعد از کلی ... بهش گفتم دیگه بسه خسته شدم یکم بشینیم تو واسه من شعر بخون؛ شروع کرد یک شعری خوند که من خیره بهش مونده بودم. جااااااان؟؟؟!!!! یک کلمه توی این شعر خیلی توی ذوق می زد که من ازش فوق العاده بدم می آد و حتی شرمم میشه اینجا بنویسم مخفف انگلیسیش را می نویسم بسته به گیرایی خودتون داره دیگه (G.F).
اگر در توصیف احساس خودم بگم که احساس مرگ داشتم کم نگفتم، خیلی ناراحت بودم که چرا این مفاهیم و مزخرفات داره از طریق موسیقی شاد، که اکثرا هم بچه ها را جذب می کنه، به روح و روان و شخصیت بچه های مسلمان ایرانمون تزریق میشه؟
ازش پرسیدم :
-شمیم، عزیزم این شعر را که احیانا توی مهدکودک بهت یاد ندادن. از کجا یاد گرفتی؟
-با همون لحن بچگانه اش : از توی سی دی .
تعجب کردم، می دونستم خانواده اش به یکسری عقاید پایبند هستن و میشه گفت مذهبی اند. (البته مذهبی بودن خودش یک طیف داره). بهرحال جای این پا و اون پا کردن نبود. سریع پشت لب تابم نشستم و آهنگ " آقا سلام" از امیرمحمد (همکار عمو پورنگ توی برنامه کودک) را پیدا کردم و واسش گذاشتم. مضمون این آهنگ در مورد امام زمان بود. پیش خودم گفتم تا این شعر را حفظت نکنم دست از سرت بر نمیدارم شمیم.
خلاصه شاید 20 باری آهنگ را گذاشتم و با بازی و خنده و شوخی مجبورش کردم با هم آهنگ را بخونیم. خوشبختانه آهنگ به دلش نشسته بود و خوب همراهی می کرد. همین بین ازش پرسیدم:
-شمیم میدونی امیرمحمد داره به کی سلام می کنه؟
-شمیم گفت : امام حسین.
-ته دلم قند آب شد که نه خدارو شکر یه چیزایی بلدی. :)) . واسه اینکه توی ذوقش نزده باشم، گفتم: آره عزیزم اون اولش به امام حسین سلام میکنه ولی بعدش که میگه " کی میرسی؟ جمعه شبی، غروبی" با امام زمانه. شروع کردم واسش گفتن که ما منتظریم امام زمان بیاد و با آمدن امام مون، دنیا خیلی خوب و زیبا میشه  و...
 ازم پرسید:
-بهمون شکلات هم میده؟ برامون شهربازی می سازه؟
سعی کردم نخندم و معنی دنیای خوب را همونطوری که می فهمه واسش توضیح بدم. 
بچه ها مثل دوربین فیلم برداری تمام حرکات و صحبت های ما را ضبط می کنند و شخصیت و افکار و عقایدشون طبق این ورودی ها شکل می گیره. توی منطق فازی و شبکه عصبی موارد جالبی خواندیم، سیستم تحت تعلیم ما یکسری ورودی را از محیط دریافت می کنه و اتصالات خودش را شکل دهی و وزن دهی می کنه و اونقدر این ورودی گرفتن و تغییر اتصالات تکرار میشه که خروجی مربوط به هر ورودی برای سیستم تحت تعلیم مشخص میشه، یعنی بعد از فرآیند تعلیم اگر یک ورودی نوع 1 دریافت کنه بی درنگ خروجی نوع 1 را میده. چون توی فرآیند تعلیم اتصالات این چنین شکل دهی شده که این خروجی را نتیجه بده.سیستم وجودی بچه ها هم یک چیزی شبیه این که بلکه بسیار دقیق تر، هوشمندتر و پیچیده تر هست.
دقیقا زمانیکه حواسمان نیست بچه ها در حال یادگیری هستند. تربیت بچه ها هرگز ساده نیست و به نظرم پدر و مادر ها باید یک برنامه ی بلند مدت و دقیق داشته باشند. آن هم توی این دنیایی که ما هستیم. همیشه واسم سواله...چطور باید این دنیا را واسه یه کوچولوی پاک توضیح داد؟؟!! آن هم چه دنیایی...
یادمه خانم نیلچی زاده در طی صحبت هاشون در برنامه سمت خدا می گفت یکسری مفاهیم را باید با بازی به بچه ها منتقل کرد. مثلا باهاشون قایم باشک بازی کنی و بعد در طی بازی ازش بپرسی.
عجب جایی قایم شده بودی. هیچ کس تو رو نمی دید، مگه نه؟ اینجا بچه می گه :بلـــــــــــــــــــــه. (من موندم اگر بچه اینجا نگفت بله بعدش ما باید چی بگیم؟ :)) ) بعد شما میگی: ولی من یک نفر را می شناسم که تو رو می دید. حتی وقتی قایم شده بودی. اینجا بچه باید بگه :کی؟ (بازم اگر نگفت نمیدونم باید چکار کنیم.باید سعی خودمون را بکنیم که بگه ) بعد شما میگی : خدا و توضیحات لازمه را میدی. اینطوری یک مفهوم بزرگ را به بچه یاد دادی.

از کجا به کجا رسیدم...بخشید دیگه این دغدغه های ذهنی اگر اینجا تخلیه نشه، کجا بشه؟







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

من....بنده ی خدا هستم
نوشتن راه فرار من است از خود بی قرار خودم...آنگاه که لبریزم...!
بکوشیم زندگی را به بندگی خالصانه ی او تبدیل کنیم.

مدیر وبلاگ : آ. ن (بنده ی خدا)
موضوعات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :